|
شما در حال خواندن ...
سخن ستم دیدگان, شایعاتِ پررنگ, ظلم در جهان امروز

زجرنامه یِ یک پدر: به دخترم تجاوز کردند، دخترم کنترل ادرارش را از دست داده

به نقل از وبلاگ بهاره مقامی

» بهاره جان دخترم، زجرنامه ی تو را كه خواندم تا چند ساعت گریستم و به زمین و زمان دشنام دادم. می گویم به زمین و زمان برای اینكه نمی دانم بر چه كسی باید فریاد بزنم و داد تو را و دخترم را از چه كسی بخواهم. وقتی كه قاضی شهر خودش سردسته دزدهاست كی به شكایت من گوش می كند؟‌ نمی دانی چه حالی دارم دخترم، احساس خواری و زبونی می كنم كه می بینم دخترم را اینگونه به خاك و خون كشیده اند و از دست من هیچ كاری ساخته نیست. باید فقط بنشینم و نگاه كنم، نگاه كنم كه جلوی چشمم پر پر می شود، هر روز لاغرتر و رنگپریده تر، شوق زندگی مدتهاست كه از چشمهای شیرینش پر كشیده. همان طور كه تو گفتی كه به پدرت نگاه نمی كنی او هم دیگر به من نگاه نمی كند، انگار از پدرش هم دیگر مثل باقی مردها متنفر شده. چه كار كنم، نمی دانم. دستم از همه جا كوتاه است…

دو هفته خبری از او نداشتیم. روزی كه رفته بود مراسم ندا برنگشت. همه جا را دنبالش رفتیم. ده دفعه به اوین سر زدم، می گفتند نیست، می گفتند حتماً‌ از خانه فرار كرده. می گفتم فرار برای چه؟‌ توی دل می گفتم مگر مثل خواهر ها و دختر های شماست كه از ترس همچین برادر ها و پدر هایی خیابان را به خانه ترجیح دهد. بعد از دو هفته زنگ زدند كه بیایید تحویلش بگیرید، باز رفتیم اوین، گفتند بروید بهداری زندان، حالش خوش نیست. خوشحال بودیم كه پیدایش كرده ایم، كه زنده است، اما وقتی كه نگاه خالی اش را روی تخت دیدم دلم ریخت. گریه نكرد، حرف هم نزد، بود، اما انگار نبود. تكان نمی خورد، گذاشتیمش روی ویلچر و بردیم تا دم ماشین. توی ماشین هم ساكت بود، از نگاه من طفره می رفت. من و مادرش هم ساكت بودیم، ما هم به هم نگاه نمی كردیم. نمی خواستیم حقیقت داشته باشد، نمی خواستیم باور كنیم …

بهاره جان، كاش اینجا بودی و عكس قدیمهایش را نشانت می دادم، می دیدی كه چه دختر شادی بود، همیشه می خندید. گل من بود، بهار من بود. شادی دل بابا بود. ما همین یك بچه را داشتیم. همه وقتی فهمیدند گم شده نگرانش شدند. وقتی برگشت همه فامیل می خواستند بیایند دیدنش، ماندیم چه بگوییم. دخترم تو خودت می دانی، خودت هم كشیده ای. دختر من هم مثل تو معلم بود. به بچه های كنكوری درس خصوصی می داد. بیست سالش هنوز تمام نشده بود. با اینكه خودش هنوز دانشجو بود ولی كار هم می كرد. دختر من كه دانشجوی رشته فیزیك بود، دختر من كه افتخار همه فامیل بود، حالا حتی اختیار ادرار خودش را هم ندارد. ده جور مرض عفونی گرفته. ما مثل شما از ایران خارج نشدیم، شاید ما هم باید بگذاریم و برویم، ولی كاش بودی و می دیدی. می دیدی كه چه بوده و چه شده. شاید با تو حرف می زد. با مادرش هم حرف نمی زند. اصلاً از اتاق بیرون نمی آید. مدام توی رخت خواب نشسته و زل زده به یك نقطه نا معلوم. من از جلوی در اتاقش هم رد نمی شوم كه در آن وضع نبینمش. طاقت ندارم كه ببینم، جگرگوشه ام به این روز افتاده. برایش هزار تا آرزو داشتم. تازه اول جوانیش بود و موقع شكوفه كردن و گل دادنش…

چند دفعه رفتم آگاهی، باز هم رفتم دم زندان، هر بار جواب سر بالا به آدم می دادند. گفتند از كی می خواهی شكایت كنی؟‌ همان حرفها كه به شما زدند را به دختر من هم گفتند. هزار وصله ناجور به دختر مظلومم چسباندند. گفتند فرار كرده بوده رفته بوده توی خیابان، تازه شانس آورده كه منكرات گرفته و نجاتش داده. گفتند برو توی خیابان بگرد ببین كار كی بوده. گفتم آخه مرد حسابی، اگر خواهر خودت هم بود همین را می گفتی؟‌ برگشت و زد توی گوشم. من پیرمرد ۵۸ ساله، آن جوان سی و چند ساله برگشت زد توی گوشم. ادب و احترام مال قدیمها بود. شروع كرد به فحاشی و بد و بیراه. گفت دو تا سرباز بیایند ببرندم بیرون. گفتم آخر این كار شماست كه به داد مردم برسید، كار شماست كه نگذارید حقی از كسی ضایع شود. گفت اگر دیگر حرف بزنی می گیرم خودت را هم زندان می كنم، كه یك بلایی هم سر خودت بیاورند. برو تا نگفته ام بروند زنت را هم بگیرند، می خواستی دخترت را جمع كنی كه اینطوری نشود، می خواستی نگذاری برود توی خیابان. اینقدر گفت و تهدید كرد كه با چشم اشك آلود برگشتم. از خودم بدم آمد، گفتم به من هم می گویند مرد؟‌ من باید از خانواده ام دفاع می كردم، باید كسی را كه دست روی دخترم بلند كرد و او را به این روز انداخت، من هم دست روی او بلند می كردم و خونش را زمین می ریختم، كه دیگر توان همچین كثافتكاری هایی را با بچه های مردم نداشته باشد. اما كو؟‌ كجا بروم؟‌ به كی بگویم؟ فكرش را هم كه می كنم كه آن فرد، فرد كه نه آن جانور الان آزاد است و دارد راست راست می گردد یا دارد سر یكی دیگر از بچه های مملكت همین بلا را می آورد از خشم دیوانه می شوم. نمی دانم كسی هم آن بالا هست كه بشنود و به داد ما برسد؟

دیگر كار نمی توانم بكنم، برای كی؟‌برای چی؟‌ همه امید و آرزو هایم همین دخترم بود. رفتم خودم را جلو جلو بازنشسته كردم. اما خانه هم نمی توانم بمانم، از یك طرف دخترم روی زمین افتاده، از یك طرف صدای هق هق مادرش را كه از آشپزخانه می شنوم دیوانه ام می كند. سرم را می اندازم پایین و می روم پارك نزدیك خانه مان روی نیمكت می نشینم. به بچه هایی كه بازی می كنند نگاه می كنم و داغم تازه می شود. به دختر خودم فكر می كنم كه دیگر بازی نمی كند. یادم می آید به وقتی كه كوچك بود و می آمد روی پاهای بابا می نشست و می خندید… اما دختر كوچولوی بابا دیگر نمی خندد، دختر كوچولوی بابا دیگر هرگز نخواهد خندید…می نشینم روی نیمكت و خیره می شوم…»

یك پدر داغدار

———————-

پیوست:

اگر می پرسید:
در جنایت کار بودن رژیم شکی نیست ولی خبر باید منبع داشته باشه
در جواب باید گفت:
می‌خواهید یک تیم زبده از خبرنگاران و گزارشگران داخلی و خارجی‌ را بفرستم با قربانی مصاحبه کنند؟ دوست عزیز مثل اینکه یادت رفته که هر کسی‌ که کوچکترین فعالیت خبر رسانی حتا در زمینه‌های غیر سیاسی مثل اقتصاد یا حقوق کودک می‌کرده را هم الان یا زندانی کرده اند یا فراری است، الویری و بهشتی‌ که دست راست کروبی و موسوی بودند و مستندات چنین فجایعی را جمع آوری میکردند دستگیر و همه مستنداتشان را توقیف کردند، آنوقت شما چه کسی‌ را میخواهی‌ بفرستی‌ الان دنبال این قضیه که منبع موثق حساب بشه؟ اون چیزی که شما شنیدید که میگن هیچ چیزی را بدون سند نپذیرید، ما هم شنیدیم و بلدیم، ولی‌ اون مال شرایطی است که امکان جمع آوری، دستیابی و بر رسی‌ اخبار و اسناد وجود دارد، در کشوری که دولتش ریشه هر چی‌ خبر رسانی مستقل را زده است، اصل برائٔت دیگر در مورد چنین دولتی صادق نیست، یعنی‌ در چنین کشوری مثل ایران دولت یا هر نهادی که خبر رسانی را تعطیل کرده گناهکار است مگر اینکه خلافش را بتواند ثابت کند، اما در یک جامعه آزاد دولت بیگناه است مگر اینکه خلافش ثابت شود.

Advertisements

About Wein

آگاهی چشم اسفندیار خودکامگان است میرحسین

گفت‌و‌گو‌ها

2 thoughts on “زجرنامه یِ یک پدر: به دخترم تجاوز کردند، دخترم کنترل ادرارش را از دست داده

  1. بهاره من با تو هستم
    تا همیشه
    تا انتهای تاریخ
    و به تمام دوستان ارزشی و عرزشی خودم می گویم. براق در چشمانش نگاه می کنم و می گویم هم پالگی هایت به دختران مردم تجاوز کرده اند. نمی توانم گزارش مردک هایی را که گفته اند این اتهام درست نیست باور کنم. به دوست بازجویی که می شناسم خواهم گفت که دست از کار بکشد. و تا انتهای تاریخ شرمنده باشد که متهم است به این کار . اگر چه این کار را او نکرده باشد.

    Posted by آوانگارد باشید | 24/04/2010, 06:18
  2. نفرین بر این نامردمان نامرد و نامراد
    کثافت
    متجاوز
    مخرب
    دریک کلام بی حیا بی همه چیز
    میدانم که موبایل مادر و خواهرت را کنترل میکنی همان طور که این گل بی گناه را کنترل کردی
    برو و مادرت را هم کنترل کن چیزهایی می یابی

    من از نقش حقیقتهای حلق اویز می ترسم
    من از استوره های از تهی لبریز می ترسم
    نمی ترسند این نامردمان از ما و من
    به تاراج آمدند این ناکسان برخیز میترسم

    Posted by amin | 24/04/2010, 16:08

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

RSS گویا

توییتر

Follow WeinGreen on Twitter

آخرین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید

سبز نامه

روشی آسان و سریع برای دسترسی به وب سایت‌های فیلتر شده

سبز پروکسی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: