|
شما در حال خواندن ...
کمی راحت تر

شیرمردِ ایران زمین؛ نماد شرافت، احمد زیدآبادی

احمد زیدآبادی

Advertisements

About Wein

آگاهی چشم اسفندیار خودکامگان است میرحسین

گفت‌و‌گو‌ها

29 thoughts on “شیرمردِ ایران زمین؛ نماد شرافت، احمد زیدآبادی

  1. شرح فعالیت ها و صدور هشت سال حبس برای دومین بار از طرف بیدادگاه اسلامی تبریز ( شانزده سال و شش ماه حبس) درطی دو دهه گذشته (شهناز غلامی)
    .
    علت این که تصمیم به نوشتن این سطورگرفتم به دلیل آن است که می ببینم خیلی از دوستان شناخت لازم را ازمن ندارندو در برخی از سایت ها و خبرگزاری هااخباری که درباره من منتشرمی شود انعکاس دهنده واقعی فعالیت هایم نمی باشد.
    من (شهناز غلامی) روزنامه نگار آذربایجانی هستم.که بیشتر مقاله ها و مصاحبه هایم در باره موضوع نابرابری جنسیتی علیه زنان، وارد آمدن فشار و محدودیت ها علیه مردم آذربایجان، مانند شکنجه و آزار دستگیر شدگان، حذف های فیزیکی، اعدام ها و سرکوب های سیستماتیک توسط رژیم توتالیتراسلامی می باشد.
    من درسال 1368 زمانیکه دانشجوی رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز بودم به علت فعالیت های سیاسی ام به همراه چهار تن از دوستان مبارز و همفکرم آقایان (م. ک )، (م .ن)،(م.غ) و خانم (س . ت)؛هنگام خروج از مرزهای شمال غربی کشور توسط ماموران اداره اطلاعات سپاه پاسداران دستگیر شدم و بعد از شش ماه حبس در سلول های انفرادی اداره اطلاعات تبریز و نیز تحمل شکنجه های فیزیکی و روانی از آنجا به همراه سایر دوستانم به زندان تبریز منتقل شدیم.که البته چون سه نفر ازهم پرونده های ما مرد بودند به بند ویژه مردان سیاسی و من به همراه دوستم (س .ت) به بند 12( نسوان گروهکی) منتقل شدیم.
    گفتنی ام که در تمام طول این شش ماه به ما اجازه هیچگونه تماسی با خانواده های مان داده نشد.من به مدت بیش از یک سال بدون آنکه حکمی برایم صادر شود. در زندان تبریز محبوس شدم و بعد ازصدورحکم نیزایام بازداشت مرا در اداره اطلاعات سپاه تبریزجزء ایام حبس محاسبه نکردند.
    دریک دادگاه فرمایشی و غیرعلنی، بدون داشتن وکیل و یامددکاراجتماعی به 8 (هشت سال )حبس تعزیزی محکوم شدم و بدون اینکه به مرخصی بروم بعد از تحمل بیش ازیک دوم ازدوران محکومیتم با سند خانه مرحوم مادربزرگم آزاد شدم.
    اما بعد از آزادی نیز شکنجه گران و بازجویان اداره اطلاعات از ما خواستند.تا در هرهفته یک روزکه ساعت و وقت آن را خودشان تعیین می کردند.برای معرفی خودمان به «دفتر معرفی» واقع در داخل زندان تبریزکه بنام اطاق 37 معروف بوده و هست، برویم.
    بعد از یک سال هم از ما خواستند تابه جای هرهفته هر ماه یک بار خودمان را به اداره اطلاعات معرفی کنیم.ما هر بار به دفتر اداره اطلاعات می رفتیم با بد رفتاری وتهدید ماموران و شکنجه گران اداره اطلاعات مواجه می شدیم.آنها می خواستند مطمئن شوند که ما دیگر کار سیاسی نمی کنیم و اگر با دوستان سیاسی مان تماس می گرفتیم به شدت مورد ضرب و شتم و به قول خود بازجویان مورد«برخوردهای چکشی و قهری» ماموران امنیتی قرارمی گرفتیم.
    بعد از آزادی مشروط از زندان، توسط کمیته انضباطی دانشگاه من ازتحصیل دردانشگاه محروم شدم.چند سال بعد در زمان ریاست جمهوری آقای خاتمی که فضا تا حدودی باز شد و یک آزادی نسبی و شاید مصلحتی بوجود آمد. من دوباره کنکور دادم و در رشته کتابداری و اطلاع رسانی پذیرفته شدم.اما بعد از اخذ مدرک کارشناسی به علت سوابق سیاسی ام به من در شهرزادگاهم تبریزاجازه اشتغال داده نشد.
    تا اینکه من مجبور شدم برای اشتغال به تهران بروم.درتهران با نشریه پیام هاجر که مدیر مسئول آن خانم اعظم طالقانی بود ــ به رغم اختلافات ایدئولوژیک که در زمینه موضوعات مذهبی و دینی و ملی با آنان داشتم. در بخش زنان نشریه به همکاری با هیات تحریریه نشریه پرداختم و بعد از مدتی نیز به کمک دوستانم در تهران که بیشتر از نیروهای ملی – مذهبی بودند. توانستم به عنوان سرپرست کتابخانه در کتابخانه دانشکده مدیریت تهران کار تخصصی خودم را پیدا کنم وهمزمان هم کار روزنامه نگاری و نیز کار کتابداری را انجام بدهم.
    اما بعد از جریان قتل های زنجیره ای و به شهادت رسیدن عده ای از روشنفکران و نویسندگان و چهره های دگر اندیشی چون داریوش فروهر و پرستو اسکندری، محمد مختاری و جعفر پوینده و ترور آقای حجاریان وغیره. من در مراسم اعتراضی- که توسط دوستان مان بویژه دوستانی که جزء روشنفکران دینی محسوب می شدند، برگزارمی شد.- شرکت کردم که بعد ازمطلع شدن ماموران اداره حراست دانشکده مدیریت تهران به طور چشم بسته برای چندین روز پیاپی از طرف ماموران دفترحراست دانشکده مدیریت به اداره اطلاعات وامنیت تهران که در یک محیط پرت و دور افتاده بود،برده شدم.
    من درآنجا برای ساعت ها مورد بازجویی قرار گرفتم و به من گفته شدکه دیگر نمی توانم در دانشگاه کار کنم.من که مطمئن بودم، اخراج شدنم از دانشگاه حتمی است برای اینکه برای چندمین بارحکم اخراجی به من داده نشود. و در آینده نیز درصورت امکان بتوانم در یک منطقه دیگر تقاضای اشتغال بدهم،خودم تقاضای استعفاء دادم.
    بعد از اخراج از کار به تبریز رفتم و در «نشریه احرار» که مدیر مسئول آن آقای محمدحسین کوزه گر بود به عنوان عضو هیات تحریریه به نوشتن اخبار و وقایع تبریز پرداختم ولی آن روزنامه هم به علت درج مقاله ام در زمینه گرفتن رشوه و دادن پول ربا [در مبالغ کلان چند صد میلیون تومانی توسط روحانیون و ماموران رده بالای امنیتی تبریز] به یک رباخوار تبریزی بنام «صادق آژیری» که میلیاردها تومان پول ربا از مردم گرفته بود، بعد از چند ماه توقیف شد و من مجبورشدم تا مبلغ پانصد هزار تومان برابر با نیم میلیون تومان نیز به عنوان جریمه بپردازم.
    برای من در آن سال دو پرونده در دادگستری تبریز گشوده شد.نیروهای اطلاعاتی خانوده آژیری [ابراهیم آژیری پسر بزرگ خانوده] را تحریک کردند تا علیه من به دلیل انتشار اخبار کذب در رابطه با خانواده آنها در دادگستری تبریز شکایت کنند.
    از طرف دیگر روحانیون تبریز[همچون «آقای محمدی »امام جمعه یکی از محلات تبریز] و کارکنان رده بالای اداره اطلاعات و حراست[ همچون « آقای شهری » مسئول حراست سازمان زمین شهری تبریز] به علت آنکه آنان را در مقاله ام با عنوان «حکایت تلخ رباخواری در تبریز» رباخوار عنوان کرده بودم و برای اثبات این واقعیت اسناد موثقی هم در دست داشتم [که هنوز هم در نزد مدیر مسئول نشریه آقای محمد حسین کوزه گر موجود است] از شعبه 35 دادگستری تبریز برایم تقاضای شلاق و زندان کردند.
    دفترنشریه چندین بار موردحمله لباس شخصی ها قرار گرفت و عده ای از دوستان که در نشریه برای تهیه آن خبر بامن همکاری کرده بودند.به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.من برا ی مدتها مورد تعقیب لباس شخصی ها و اعضاء خانواده آژیری قرار گرفتم آنها حتی به محل سکونت من آمدند و چندین نامه تهدید آمیزمبنی بر« سربه نیست کردن من» در صورت ادامه نوشته هایم دراین موضوع به اعضاء خانواده ام داده بودند.
    به دلیل ایجاد چنین فضایی در تبریزعلیه من به سفارش دوستان ملی ــ مذهبی من برای مدت نامعلومی تصمیم گرفتم به یکی از شهرهای دور در شمال شرق کشوریعنی مشهد بروم تا بلکه درغیاب من این وضعیت بحرانی قدری آرامتر شود.
    با راهنمایی دوستان ملی ــ مذهبی ام در آن شهر یک خانه اجاره کردم و در عین حال در رشته جامعه شناسی در مقطع کارشناسی ارشد ثبت نام نمودم تا تحصیلاتم را در رشته مورد علاقه خودم ادامه بدهم. ولی من بعد از دو ترم ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس به دلیل سوابق سیاسی ام از تحصیل در دانشگاه برای بار دوم اخراج شدم.
    لازم به گفتن است که من علاوه بر فعالیت های ژورنالیستی و نیز فعالیت های سیاسی ام درهمگرایی با جنبش های برابری خواهانه و دموکراسی خواهانه و حقوق بشری چون جنبش زنان ، جنبش ملی ، دانشجویی و …درتعدادی از انجمن ها نیزعضویت داشته و دارم که عنوان تعدادی از آنها بدین ترتیب می باشد:
    – انجمن روزنامه نگاران زنان ایران در تهران(رزا): که مدیر مسئول آن «خانم جمیله کدیور»- نماینده دوره ششم مجلس شورای اسلامی وهمسر «آقای عطا الله مهاجرانی» وزیر ارشاد اسلامی در دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی می باشند.
    – انجمن حمایت از حقوق کودک در تهران: که اساسنامه آن را «خانم شیرین عبادی» و «دکتر شیوا دولت آبادی» و غیره نوشته بودند.من در آنجا با خانم ها منشی زاده ، کاظمی ، مشایخی و غیره همکاری داشتم. دراین انجمن به خاطر رشته تخصصی ام که کتابداری می باشد مسئول راه انداز کتابخانه ونیز گردآوری منابع اطلاعاتی ازارگانهای مختلفی چون یونیسف شدم و قرارشد تا هفته ای یک روز در محل انجمن به طور تمام وقت برای ارائه کتاب و نیز کارهای دیگر مربوط به کتابخانه در آنجا بمانم.
    – انجمن دوستداران حقوق کودک در تبریز: که مدیریت آن را «آقای حسین عزتی» به عهده دارند. ما در این انجمن برای کمک به رفع مشکلات کودکان کار، خیابانی و بدون شناسنامه با کم دیگر دوستان مان درانجمن اقدامات موثری را انجام می دادیم.
    -انجمن فراسو: که یک انجمن علمی و تحقیقاتی می باشد و مدیریت آن با خانم ها «لیلا صحت» و نیز»اکرم خیرخواه» می باشد.لازم به گفتن است که ما در این انجمن با دوستانمان جلسات مختلف فمینیستی برگزار می کردیم و از فعالان حوزه زنان دراین جلسات دعوت به عمل می آوردیم.
    -انجمن یاشیل یول ( راه سبز ): به مدیریت خانم عدیله طهماسبی، این انجمن علاوه بر برنامه های منظم کوهنوردی برنامه هایی نیز برای برگزاری مناسبت های مختلف چون 8 مارس ترتیب می داد.
    ــ جمعیت مبارزه با اعتیاد درتهران ودرتبریز: من درهمکاری با این جمعیت با کمک دوستان و دیگراعضاء سعی می کردیم.علاوه بر درج مطالب مورد نظر درسایت مخصوص جمعیت، هر ماه سی ــ دی ها و جزوه های آموزشی نیز در جهت کاهش و پیشگیری ازاعتیاد منتشر بکنیم.
    در یک خرداد 1385 درزمان توهین روزنامه دولتی ایران به زبان و فرهنگ مردم آذربایجان من به علت درج مقاله ای با عنوان»شفاف سازی پیرامون حوادث آذربایجان» و نیز ایراد سخنرانی در جلسات دانشجویی و نیز جلسات نیروهای ملی- مذهبی از طرف اداره اطلاعات بیش از دوهفته هر روز به اداره اطلاعات تبریز برده شدم و درهربارزمان رفتنم به اداره اطلاعات از من در مورد موضوع اعتراضات یک خرداد مردم آذربایجان بازجویی به عمل آوردند.
    یک سال بعد باز به دلیل درج مقاله ای با عنوان «گزارش حضور سبزمردم آذربایجان در راهپیمایی 1 خرداد سال 1386» و نیز انتفاداتم از آقای احمدی نژاد و حزب آبادگران به مدت یک ماه در اداره اطلاعات تبریزبرای چندمین باربازداشت شدم. و بعدا توسط وکلاء کمیسیون حقوق بشرآذربایجان با سند کارخانه یکی ازدوستان ملی ــ مذهبی(رحیم یاوری )از زندان به طورموقت آزاد شدم.
    دکتر محمد علی دادخواه سخنگویی سابق کانون مدافعان حقوق بشر در تهران در این دور ازمحاکمه ام وکالت مرا به عهده گرفتندو برای دفاع ازمن به تبریز آمدندولی با این حال من توسط شعبه یک دادگاه انقلاب اسلامی تبریز به شش ماه حبس محکوم شدم.
    من درانتظار تایید حکمم بودم که به علت نوشتن چند مقاله ومصاحبه تلویزیونی و رادیویی در رسانه ها، بویژه درج خبر قتل تعمدانه «قادر صدیقی» توسط نیروی انتظامی تبریز، نگارش وانتشار خبرکشته شدن مرحوم«فرهاد محسنی نگارستانی» فعال ملی، توسط ماموران اداره اطلاعات تبریزدرنتیجه شوک الکتریکی ونیز مطلبی دررابطه با نحوه قتل شهیدغلامرضا امانی(رهبر داخلی حزب گاموح) و دو برادردیگرش دریک جنایت از پیش طراحی شده و غیره ؛ در آبان ماه 1387 توسط 5 مامور اداره اطلاعات ازخانه مسکونی ام دستگیر و به بازداشتگاه اداره اطلاعات و سپس به بند 8 زندان زنان تبریز منتقل شدم ودرطول این 69 روزهر روز به مدت 8 الی 10 مورد بازجویی قرار گرفتم.
    در این دور ازدستگیری ام برای من دو پرونده دیگر دردادگاه انقلاب اسلامی تبریزبازشد.موضوع فعالیت ها وارتباطات من با طیف های مختلف فکری به عنوان یک مسئله امنیتی در کمیسیون امنیتی آذربایجان شرقی مطرح شد واشخاص حقیقی و حقوقی زیادی از من شکایت کردند و به ماموران اداره اطلاعات دستور داده شد تا به هر نحوی ممکن مرا از شرکت در فعالیت های سیاسی و اجتماعی باز دارند.
    شاکیان من عبارت بودند از:
    – فرماندهی کل نیروی انتظامی آدربایجان شرقی 😦 به دلیل نوشتن خبر قادرصدیقی و کشته شدنش توسط ماموران نیروی انتظامی که فیلم وعکس و نوشته های من با عنوان «شهیدانی بنام آذربایجان و قاتلینی به نام پلیس» در اکثر سایت ها و گروههای خبری و نیز کانال های تلویزیونی موجود است.)
    – فرماندهی کل سپاه پاسداران تبریز:(به دلیل نوشتن خبر مربوط به کشته شدن مهندس غلامرضا امانی رهبر داخلی حزب گاموح توسط کامیون متعلق به سپاه پاسداران در یک نمایش ساختگی و پیشنهاد ایجاد کمیته حقیقت یاب برای روشن شدن این موضوع از طرف من و دوستانم در حرکت ملی آذربایجان در داخل و خارج از کشور).
    – اداره اطلاعات و امنیت استان آذربایجان شرقی: (به دلیل نوشتن خبرمرگ مرحوم فرهاد محسنی نگارستانی بعد از 27 روز دستگیری توسط اداره اطلاعات تبریز با شوک الکتریکی و نیز مصاحبه من با رادیو صدای برابری در آلمان ).
    – دیگر شاکی من آقای مجتهد شبستری امام جمعه و نماینده ولی فقیه استان: است که علت شکایت ایشان به این دلیل بوده و می باشد که حضور من در برنامه های اعتراضی درآذربایجان و هنجار شکنی های متعارف در این مناسبت ها ، بنا به گفته ایشان باعث ایجاد بی نظمی و ناهنجاری و شکستن خط قرمزها و نیز بدآموزی در زنان آذربایجان می شد.
    من در این دوراز دستگیری ام به شدت مورد تهدید قرارگرفتم.آنها از من می خواستند تا با هیچ یک از فعالین درخارج و داخل کشور تماس نداشته باشم،با هیچ گزارشگری مصاحبه نکنم،از سوی دیگر در رابطه با شکنجه ، حذف های فیزیکی و … چیزی ننویسم.و هر چه را که تاکنون دراین موضوعات نوشته ام برای آنها تکذیبه بنویسم.
    دراین دورازدستگیری ام به علت اعتراض به ادامه بازداشت غیرقانونی ام و نیز به دلیل زندانی شدنم در بند ویژه زندانیان قاتل و معتاد و تن فروش به مدت دو هفته اعتصاب غذا کردم. چنانکه یک سال پیش یعنی در سال 1386 نیز به مدت یک هفته به علت عدم داشتن وکیل مورد نظر خودم و نیزعدم اجازه ملاقات با اعضاء خانوده ام اعتصاب غذا کرده بودم.
    من دراین دورازدستگیری ام متهم به «نشر اکاذیب»، «تبلیغ علیه رژیم اسلامی»،«عضویت وهمکاری با سازمان مجاهدین خلق ایران» شدم.
    در رابطه با عضویت و فعالیت با سازمان لازم است، توضیح بدهم که من هیچ وقت نه در سال 1368 که به اتهام همکاری با سازمان به هشت سال حبس تعزیری محکوم شدم و نه در حال حاضر که باز به همان اتهام برای بار دوم به هشت سال حبس تعزیری محکوم شدم. مواضع سازمان را قبول نکرده ام و انتقادات تندی نیز به سازمان داشته و دارم که درصورت لزوم درنوشته های آتی ام به طورمفصل به این موضوع خواهم پرداخت.
    در هر حال مطالبی که در بالا بدان ها اشاره شد ترسیمی واقعی ازحیات سیاسی و اجتماعی من می باشد.و برای هر بینده غیر مغرضی این نکته را به اثبات می رساند که من هیچ وقت عضو سازمان نبوده ام وحتی با آنها کوچکترین همکاری نیز نداشته ام.
    چرا که در صورت عضویت در سازمان من می باید درراستای اهداف مورد نظر سازمان فعالیت هایی می کردم تا با این رفتارهای سیاسی به عنوان عضو سازمان معرفی می شدم.
    حال آنکه من در همه نوشته هایم که چندین صد صفحه می باشد.با ایده مستقل و ادبیاتی که سبک خاص خودم می باشد با مخاطبینم ارتباط برقرار کرده ام و به درج ونشرمطالبم پرداخته ام که خود این موضوع می تواند سند روشنی باشد بر این ادعا .
    در سال 1368 چون من و دوستم (س.ت) با سه نفردیگرازدوستانم که همه شان دیدگاه چپ داشتند.[ همچون مرحوم ( م. ن) که عضو سازمان چریک های فدایی اقلیت بود.] تصمیم گرفتیم تا از کشورخارج شویم و چون خواهر خانم ( س.ت) درعراق بود و عضو سازمان مجاهدین خلق به شمارمی رفت ما را به این علت که برای خروج از کشور با آنها تماس گرفته بودیم. بدون توجه به ایده و افکار واقعی خودمان مورد بازجویی و محاکمه قرار دادند.دادگاه انقلاب اسلامی تبریز دراحکامی کاملا ناعادلانه اتهام همه ما را همکاری با سازمان مجاهدین خلق ایران قید کرد و برای همه ما بر اساس آن اتهام واهی و کذب احکام طولانی مدت حبس صادر نمود.
    درحال حاضر نیز ماموران اداره اطلاعات تبریز با توجه به شناختی که ازروانشناسی افراد فعال در حرکت ملی آذربایجان دارند و از درجه انزجارفعالان از سازمان مطلع می باشند با صدور چنین حکمی به طرزی تعمدانه می خواهد ادعا کنند. من ازفعالان ملی و مدنی نیستم.بلکه ازعوامل سازمان مجاهدین هستم که در داخل حرکت ملی نفوذ کرده ام.
    ماموران و شکنجه گران اداره اطلاعات که بیش از دو دهه است مرا درتبریز مورد هرگونه آزار واذیتی قرار داده اند ، می خواهند با این ادعای واهی و دور از واقعیت توطئه کثیف و خائنانه خود را در سم پاشی علیه من به اجراء درآورند و سبب شوند تا مردم آذربایجان اعتمادشان را نسبت به من ازدست بدهند و درواقع با یک سناریوی از پیش طراحی شده با مهره های مشخص و معلوم باعث ایجاد گسست و جدایی در بین ما فعالان ملی آذربایجان بشوند.
    آنها تنها موردی را که برای این موضوع بدست آورده اند و آن را پیراهن عثمان کرده دستاویز رفتارهای فریب کارانه خود قرار می دهند موضوع ارسال خبرهایی است که من به خبرگزاری هما فرستاده ام .
    این درحالی است که طی بازجویی هایی که در سال 1387 قبل ازخروج من از کشور، ازمن به عمل آورده اند.خودشان بهتر ازهر کسی می دانند که من از ماهیت این خبرگزاری اصلا مطلع نبوده و نیستم. حتی طی تحقیقاتی که دوستان من در خارج از کشور به عمل آورده اند هیچ دلیل مستندی برای این که نشان دهد،خبرگزاری هما وابسته به سازمان مجاهدین خلق می باشد در دسترس نمی باشد.
    بدین ترتیب لازم می دانم، خاطر نشان سازم که من درطول تقریبا یک سالی که از میهنم مهاجرت کرده ام برایم دو حکم صادر شده است.درحکم اول که تبلیغ علیه رژیم اسلامی می باشد و توسط دادگاه تجدد نظراستان تایید شده است به شش ماه حبس محکوم شده ام.
    و درحال حاضر نیز به هشت سال حبس محکوم شده ام.یعنی شکنجه گران و ماموران اداره اطلاعات تبریز با همکاری بیدادگاه رژیم اسلامی همچنان که در سال 1368 برای من 8 سال حبس صادر کردند. در نهایت بی عدالتی دوباره توسط شعبه 2 دادگاه انقلاب اسلامی تبریز برای بار دوم برای من، حکم 8 سال زندان را ابلاغ کرده اند.
    البته گفتنی ام علاوه بر این دو پرونده که حکم آنها صادر شده است.من به اتهام نشر اکاذیب و شکایت فرماندهی کل نیروی انتظامی آذربایجان شرقی در رابطه با نوشتن گزارشی به نام « شهیدانی به نام آذربایجان و قاتلینی به نام پلیس» که درواقع خبرمربوط به شهادت قادر صدیقی توسط خودروی نیروهای انتظامی آستإرا نیز دردادگاه انقلاب اسلامی تبریز یک پرونده دیگری برای من باز شده است که هنوز حکم آن صادر نشده است.ولی رسیدگی به آن پرونده به شعبه 5 دادگاه محاکم عمومی برای قرارشلاق و زندان ــ علاوه بر حبس 8 ساله که در حال حاضر ابلاغ شده است. ــ فرستاده شده است.
    من قبل ازاینکه دستگیر و زندانی شوم از طرف « جمعیت آذر»( در سوئد) توسط تعدادی از فعالان ملی درآذرماه سال 1387 برای شرکت در چند کنفراس مطبوعاتی در فرانسه،آلمان، پرتغال، دانمارک و غیره دعوت شده بودم و نیزعلاوه بر آن از طرف دانشگاه استانبول در تورکیه و نیز باکو در آذربایجان شمالی نیز برایم دعوتنامه هایی فرستاده شده بود.
    به همین دلیل نیز من قبل ازدستگیری ام ویزا برای سفربه سوئد گرفته بودم. دوستان حرکت ملی درآذربایجان حتی برای من بلیط رفت و برگشت هم تهیه کرده بودند که چند روز بعد از دستگیری به دفتر بازپرسی برده شدم و درآنجا به من اعلام شد. نمی توانم به خارج از کشور مسافرت بکنم. چون گفتند دادگاه برای من قبلا قرار شش ماه ممنوعیت خروج از کشوررا صادر کرده است.
    به دلیل فشار و سرکوبی که [درنتیجه فعالیت هایی که در داخل کشور با دوستان همفکرمان در حوزه های مختلف داشتیم.]نسبت به من اعمال داشتند و نیز به علت محدودیت هایی که اداره اطلاعات و گروه های فشار برمن وارد آورند.با وجود اینکه نمی خواستم از سرزمین مادری ام جدا شوم ولی چون درصورت عدم خروج از کشور نیز من به دلیل صدور سه حکم از طرف دادگاه انقلاب اسلامی تبریز مجبور می شدم تا برای مدت طولانی در زندان رژیم ضد بشری اسلامی بمانم و عملا نتوانم به فعالیت هایم ادامه بدهم.مجبور شدم تا با دختر9 ساله ام حنا پورسرباز( آیناز غلامی) از طریق قاچاق از کشورخارج شوم و خودم را به دفترسازمان پناهندگان سیاسی در آنکارا معرفی کنم. من اکنون با دخترم در ترکیه زندگی می کنیم و تا زمان رفتنمان به یکی از کشورهای اروپایی در این کشور خواهیم ماند.
    .
    http://azarwomen.blogfa.com/post-279.aspx

    Posted by شرح فعالیت ها و صدور هشت سال حبس برای دومین بار از طرف بیدادگاه اسلامی تبریز ( شانزده سال و شش ماه حبس) درطی دو دهه گذشته (شهناز غلامی) | 31/03/2010, 02:30
  2. اصرار عجیب بهشتی و نطق تاریخی مقدم مراغه ای :اصل ولایت فقیه چگونه به تصویب مجلس خبرگان قانون اساسی رسید؟
    .
    در گشت وگذارهای نوروزی ، بطور کاملا اتفاقی کتابی به دست آوردم که چند دقیقه تورق سرپایی اش کافی بود تا از آنچه میخواندم ، غرق شگفتی شوم . کتابی که در سال 1364 توسط انتشارات روابط عمومی مجلس منتشر شده است و صورت مشروح مذاکرات مجلس بررسی نهایی قانون اساسی سال 58 در آن آمده است . کتابی است بالغ بر 2000 صفحه و حوصله و دقت و نکته سنجی بسیار نیاز دارد . با این حال شاید هر علاقه مند تاریخ که سرنوشت کشورش را در خور اهمیت می یابد ، پیش از هر چیزی ، سراغ اصل پنجم را بجوید . همان اصل دو خطی به ظاهر ساده ای که قدرت سیاسی مطلقه را در اختیار فقیهی قرار می داد که بایستی عادل ، باتقوا و آگاه به زمان باشد .
    چند شب پیش که ساعت از نیمه های شب نیز گذشته بود ، خواندن آن بخش را به پایان رساندم و تنها چیزی که حس می کردم ، عرق سردی بود که بر پیشانی ام نشسته بود . احوالم دگرگون شده بود ، نه بخاطر آنکه با این اصل موافق یا مخالف بوده باشم ، بل از نحوه ی طرح اصول قانون اساسی و چگونگی تصویب شان (بویژه این اصل ) در شگفت مانده بودم . پس این چنین بود که نسل هایی در پس قرائتی محدود ، تفننی و نگاهی غیر حقوقی و غیر علمی روز و شب خود را به افسوس گذرانده اند . با هم بخش هایی از آن جلسه را لحظه به لحظه ورق می زنیم ؛ لحظه هایی که آینده ی ایران را برای همیشه دگرگون ساخت :
    نائب رئیس (بهشتی) : با توجه به بحث های گسترده ای که در گروه ها و در جلسه ی مشترک گروه ها درباره ی اصل پنج شده ، نظر بر اینست که بتوانیم این اصل را با اظهار نظر یک موافق و یک مخالف به رای بگذاریم . برای اینکه بحث مان به درازا نکشد ، اولین نفری که بعنوان مخالف میخواهد صحبت کند ، نوبت برای صحبت بگیرد تا یک نفر هم بعنوان موافق از گروه یک یا اگر مناسب بود از گروههای دیگر ، بیاید دفاع کند . آقای مراغه ای شما بعنوان مخالف ثبت نام کرده اید ؟
    مقدم مراغه ای : بله ، من بعنوان مخالف می خواهم صحبت کنم .
    نائب رئیس : بفرمائید .
    مقدم مراغه ای : بنام خدا . ما آذربایجانی ها یک ضرب المثلی داریم که وقتی به ترکی می گوییم خیلی دلنشین است ٰ ولی نمی دانم وقتی ترجمه می شود چقدر اثر دارد . میگوئیم دوست آن است که وقتی پیش آمدی می شود بگوید « گفته بودم » اما دشمن می گوید « میخواستم بگویم » حالا اگر من هم مطلبی را عرض می کنم بعنوان یک دوست و یک همسنگر و بعنوان کسی که در این مبارزه شرکت داشته است ، عرایضی را می گویم . امروز با احساس مسئولیت در مقابل تاریخ ، مطلبی را که بالاخره باید کسی در این مجلس عنوان می کرد بعرض می رسانم .
    در این مجلس به قرآن مجید سوگند یاد کرده ام که طبق آنچه وظیفه ی نمایندگی ایجاب می کند ، عمل کنم . به انقلاب اسلامی ایران علاقه دارم ، رهبری امام را پذیرفته ام ، به روحانیت ارج می گذارم و آمادگی شهادت دارم و در هدف هیچگونه اختلافی نیست ، ولی در عمل نظراتی دارم که عرضمی کنم .
    مطالبی که می گویم ، برای امروز نیست ، برای فرداهاست قانون اساسی برای یک نسل تنظیم نمی شود ، باید دارای ابعاد زمانی و مکانی باشد ، باید پیش بینی آینده و نسل های جدید را بکند . اگر امروز اسلام به این درجه از قدرت و نفوذ رسیده است که مردمی بی سلاح توانسته اند رژیم پلیسی و نظامی آنچنانی را سرنگون کنند ، برای آن است که اسلام ازلی و ابدی و متحرک است .
    آنها که در متن مبارزات برعلیه رژیم بودند میدانند که وقتی مخالفت ها با رژیم گذشته آغاز شد ، در همان زمانی که جنگ های چریکی درگرفت و روشنفکرها و دانشگاهی ها درگیر مبارزه شدند ، مردمان آگاه چشم به روحانیت دوخته بودند و می دانستند تنها عاملی که می تواند آن قدرت شیطانی را منکوب کند ، ایمان دینی و نفوذ روحانیت است . به همین جهت بود که همه ی گروهها رهبری امام خمینی را پذیرفتند و امام با اتکا به نیروی معنوی اسلامی ، پیروزی ملت را تامین نمود و همه ی جهان متوجه نیروی عظیم اسلام و قدرت ایمان مردم مسلمان ایران شدند و فصل جدیدی در مبارزات ملی مردمی باز شد .
    مردم ایران با اتکا به ایمان و معتقدات اسلامی خود ، یکپارچه رهبری امام خمینی را پذیرفته اند . امام خمینی برای احراز رهبری ، استناد به قانون اساسی نکرده است و هنوز هم نفوذ و قدرتی که امام منبعث از قانون اساسی مدون نیست ، بلکه سرچشمه ی نیروی رهبری امام ، اسلام است که به ذات دارای نیرو است .
    این مطلب را بعنوان مقدمه عرض کردم تا برسم به مطلبی که در قانون اساسی جدید عنوان شده است و می گویند که اسلام را باید مستحکم کرد . در کمال خضوع می کنم آقایان ، سعی کنید قانون اساسی را مبانی اسلام تحکیم کند . اسلام با قدرتی که دارد و آیات آنرا در انقلاب اخیر دیده ایم ، نیازی به قانون اساسی ندارد . اکثریت ملت ایران مسلمان اند ، با اتکا به اسلام قیام کرده ایم و از طریق همه پرسی ملت به جمهوری اسلامی رای داده است .
    جمهوری اسلامی از دو کلمه ی اسلام و جمهوری تشکیل می شود که اسلام محتوا است و جمهوری قالب آن . ما اگر اصول دین اسلام را در قانون اساسی بیاوریم ، خدمتی نکرده ایم . چون اصل اسلام پشتوانه های مستحکم تری از قانون اساسی دارند و نباید کاری کنیم که نیروی اسلام را که اکنون در اوج است و امید در دلها بوجود آورده است ، بصورت قوانینی که ممکن است هر روز تغییر کند درآوریم . به این جهت است که بنده معتقدم اسلام را با پشتوانه ی هزار و چهارصد ساله اش که هنوز چنین جوان است ، در مافوق قانون قرار دهیم …
    قانون اساسی پیشنهادی توسط عده ای از افراد اسلام شناس و مورد اعتماد تهیه شده و تا آنجایی که بنده اطلاع دارم ، این قانون به تصویب شورای انقلاب و مراجع تقلید و رهبر انقلاب رسیده است . رادیو تلویزیون و وسائل ارتباط جمعی ، مردم را با آن آشنا کرده اند و با توضیحاتی که به مردم داده ایم ، مردم ما را انتخاب کرده اند . بررسی نهایی قانون اساسی به ما واگذار شده است و شش هفته وقت تعیین کرده ایم که این قانون را اصلاح و تصویب کنیم . حالا به جای اصل سوم با اصل پنج جدید روبرو هستیم که من داخل ماهیت آن نمی شوم . به هر حال اصل سوم قانون پیشنهادی با اصل پنجم اخیر معارض هستند .
    اوضاع نسبت به چند ماه پیش تغییر کرده است ، شرایط استثنایی در مملکت وجود دارد ، مطبوعات در شرایط خاص و استثنایی قرار دارند . گروه های سیاسی که در مبارزه شرکت داشتند درگیر پاره ای مسائل هستند که طرح آن در اینجا ضرورتی ندارد . در چنین شرایطی تغییر ناگهانی اصل سوم که در هر حال ملت از آن آگاه و بر آن تائید داشته است ، بصورت فعلی در مجلس خبرگان در شان مجلس نیست . البته اگر ما بعنوان نمایندگان مجلس موسسان تعیین شده بودیم و وقت و فرصت داشتیم که مثلا یک سال بنشینیم و با جمع آوری و کسب نظر عمومی ، طرح جدیدی تهیه کنیم ، آن مطلب دیگری بود و هنوز هم دیر نشده است . باید این مطلب را صریحا به ملت اعلام کنیم و تشکیل جلسات خصوصی هم ضرورت ندارد . در جلسات عمومی بحث کنیم و ببینیم آیا ولایت فقیه که از نظر اصل مورد قبول است ، چطور باید تنظیم شود ؟ وقتی می گویم در اصل ، منظور این است که اسلام باید حاکم باشد ، ولی نباید اسلام را یک طبقه ی خاص در انحصار خود بگیرد . آن وقت ممکن است اسلام ابزاری شود در دست قدرت طلبان و این تصور حاصل شود که مبارزه ای را همه ی ملت شروع کرده است ، اما پس از پیروزی عده ای می خواهند همرزمان خود را کنار بگذارند .
    در اینجا لازم به یادآوری است که ما قانون برای امروز وضع نمی کنیم . بنده امروز با دوستان صحبت می کردم که اصلی تهیه شود که امام خمینی برای مدت معینی و یا مادام العمر بعنوان رهبر قانونی مملکت حکومت نمایند ، ولی در این هزار و چهارصد سال ، امام خمینی استثنا است . امام با همه ی قدرتی که دارد ساده زندگی می کند ، ساده صحبت می کند ، ساده مردم را می پذیرد . از کجا می توانیم امیدوار شویم که در آینده نیز رهبری اینچنین داشته باشیم ؟ بعضی از آقایان می گویند رهبر انتخابی باشد ، اگر انتخابی باشد می شود رئیس جمهور ، با شرایطی که برای رئیس جمهور تصویب می کنیم ریاست جمهور در انحصار طبقه ی خاصی نیست یک روحانی هم مثل یک سیاستمدار مسلمان میتواند ریاست جمهوری را احراز کند . ما اگر بخواهیم با استفاده از نیروی اسلام ، حکومت را در اختیار یک طبقه ی خاص قرار دهیم ، برای جامعه قابل قبول نخواهد بود …
    اجازه بدهید سخن خود را با چند جمله از آخرین خطبه ی مجاهد بزرگ آیت الله طالقانی پایان دهم .
    « هدف پیامبر آزاد کردن مردم بود . آزاد کردن از تحمیلات طبقاتی ، آزاد کردن از اندیشه های شرکی که تحمیل شده ، آزاد کردن از احکام و قوانینی که بسود یک گروه و یک طبقه به دیگران تحمیل شده ، این رسالت پیامبر شما بود ، ما هم باید دنبال این رسالت باشیم . این شهدای ما هم دنبال این رسالت بودند ، در مقابل فرهنگ تحمیلی ، در برابر قوانین تحمیلی ، در برابر محدودیت های پلیسی که گاهی به اسم دین بر مردم تحمیلی می شد که از همه خطرناکتر بود ، این خطرناکترین تحمیلات است . یعنی آنچه از جانب خدا نیست ، از جانب حق نیست ، آنها را به اسم خدا به دست و پای مردم ببندند و مردم را از حرکت حیاتی بازدارند ، حق اعتراض و انتقاد به کسی ندهند ، حق فعالیت آزاد به مردم ؛ مسلمانان و مردم آزاده ی دنیا ندهند . »
    .
    همانطور که خواندید ، نطق) رحمت الله مقدم مراغه ای)
    در جلسه ی بعد از ظهر بیست و یک شهریور 1358 ، اولین و آخرین موضع مخالف علنی در روند تصویب اصل پنجم قانون اساسی به شمار می رود . این جلسه از جهاتی دارای اهمیت است .نخست آنکه اولین جلسه ی مجلس خبرگان قانون اساسی است که پس از درگذشت آیت الله طالقانی برگزار می شود . دوم آنکه برخلاف تصورات بسیارانی ، آیت الله منتظری تنها در دقایقی از این جلسه ریاست مجلس را برعهده دارد و به هنگام رای گیری بر سر این اصل ، منتظری در جلسه حضور ندارد و اداره ی جلسه بر عهده ی آیت الله بهشتی است . بهشتی شاید بیشترین نقش را در تهیه و تصویب این اصل داشته باشد ، تا بدانجایی که بطور علنی ، با زیرپا گذاشتن قوانین مصوب داخلی و آئین نامه های مجلس خبرگان قانون اساسی ، اجازه ی صحبت به بیش از یک موافق و مخالف را نمی دهد . در بررسی تک تک اصول قانون اساسی ، روال بر این بود که دو نفر بعنوان موافق و دونفر بعنوان مخالف صحبت کنند ، اما بهشتی با این توجیه که بحث های خصوصی به قدر کفایت بوده است ، از بسط مباحث در جلسه ی علنی مجلس جلوگیری می کند . شگفت آور آنکه تنها کسی که بعنوان موافق این اصل نطق می کند ، کسی جز خود بهشتی نیست . بهشتی بیش از دوبرابر زمان نطق مقدم مراغه ای به عنوان موافق سخنرانی می کند که اعتراض اعضای دیگر از جمله ی آیت الله طاهری و آیت الله سبحانی و حجتی کرمانی را برمی انگیزد . اما شاید مهمترین مخالفت را عزت الله سحابی ابراز می کند : « این اصل یک اصل بسیار اصولی و اساسی است و انقلابی در جامعه ی ایران ایجاد خواهد کرد . بنابراین نگذارید که این اصل سرسری بگذرد . در جلسات خصوصی بنده بعنوان مخالف فقط ده دقیقه توانستم صحبت کنم ، در حالیکه دهها مطلب دیگر داشتم که فرصت نشد و در حدود بیست نفر و شاید سی نفر در دنباله ی حرفهای من جواب دادند و باز جواب داشت ولی به هیچ کدام نوبت نرسید . بنابراین روی این اصل بقدر کافی در این مجلس خبرگان توضیح داده نشده . شما اگر بخواهید با یک قیام و قعود مساله را تمام بکنید ، این در نظر ملت ایران مساله ای است که ایجاد مسائل و مشکلات خواهد کرد و خود جنابعالی (بهشتی) اینجا مطالبی فرمودید که این مطالب در آن جلسه گفته نشده بود و جوابش نیز داده نشده بود ، همین مطالب شما جواب دارد »
    جواب بهشتی به حجتی کرمانی و سحابی این است که بگذارید پیشنهاد کفایت مذاکرات را به رای نمایندگان بگذاریم ( پیشنهادی که با 52 رای از مجموع 64 نفر رای می آورد و این البته چندان عجیب نیست ) ، اما آیا یک اصل روشن در آئین نامه را می توان با پیشنهاد کفایت مذاکرات به کناری نهاد . آیا ایم این کار ، نوعی تلقین به نمایندگان نیست ؟ آیا رئیس جلسه نبایستی موضع مستقل و بی طرفانه نسبت به مطالب مطرحه داشته باشد ؟ و مهم تر آنکه اصرار بهشتی برای تصویب سریع این اصل به چه علتی است ؟ چرا چنین سریع و شتابزده ؟!
    این شاید پرسشی باشد که بتوان در آینده از لابه لای گفته ها و ناگفته ها پاسخی بر آن یافت .
    .
    http://passionofanna.wordpress.com

    Posted by اصرار عجیب بهشتی و نطق تاریخی مقدم مراغه ای :اصل ولایت فقیه چگونه به تصویب مجلس خبرگان قانون اساسی رسید؟ | 01/04/2010, 01:49
  3. سایت ارتش سایبری(گرداب) هک شد(با این همه تجهیزات خیاط تو کوزه افتاد!)
    .
    وبسایت گرداب توسط گروهی به نام SCARYBOYS NETWORK SECURITY هک گردید!
    این هم لینک تایید زون – اچ http://zone-h.org/mirror/id/10460761
    گرداب رو یادتونه؟ سایتی که پروژه مضلین رو راه انداخت؟
    یادمه اولین کار این سایت پروژه مضلین بود که رفتن پدر و مادر مدیر سایت آویزون دات کام رو گرفتن و یه زنگ زدن بهش که آقا پاشو بیا ایران وگرنه پدر و مادر شما رو آویزون میکنیم! اون بنده خدا هم از کانادا اومد ایران و اومد توی تی وی اعتراف کرد که من خیلی بدم و حیوونم و … و اینا آنقدر متخصص هستند که من نمیدونم چه جوری منو از کانادا کشوندن ایران و دستگیرم کردن!
    خلاصه کار به همین جا تموم نشد اینا بعد از کودتا فعال تر شدن و هر روز یه سری عکس از مردم میزدن که اینا رو شناسایی کنید اینا منافق هستن
    بعد هم یه سری جوگیر میرفتن توی همین سایت و در و همسایه خودشون رو لو میدادن که این اصغر آقا بقاله اون یکی مادر شوهر همسایه ماست
    و بازم میرفتن اونا رو میگرفتن و میاوردن توی تی وی اعتراف میکردن
    اما یه چیزی که خیلی جالبه ادعایی بود که این حضرات داشتن
    اینا ادعا میکردن ما آنقدر تجهیزات و نیروی متخصص داریم که هرگز هک نمیشیم توی اینترنت و دنیای مجازی هم خیلی خفن هستیم و هر کی توی وبلاگش بگه بالای چشم خامنه ای ابرو میگیریم پدرش رو درمیاریم
    اما دیشب که هکشون کردن به ما نشون دادن اینا یه ببر کاغذی بودن یه طبل توخالی درست مثل صاحبشون حکومت زورگوی جمهوری اسلامی
    پانوشت:
    بعضی از دوستان فکر میکنن هک کردن یعنی نابود کردن یه سایت!
    نه اینطور نیست هک کردن یعنی نفوذ به وبسایت و این نفوذ رو معمولا با دیفیس کردن سایت نشون میدن
    هر سایت هک شده ای بسته به نوع کارهایی که هکر روی اون انجام داده از چند دقیقه تا چند ساعت دوباره به حالت اول برمیگرده
    دوستان بالاترین یادشون هست که هک شدن وبسایت بالاترین چند هفته طول کشید!علت این بود که هکر علاوه بر وبسایت به اطلاعات شخصی مالکین وبسایت هم دسترسی پیدا کرده بود و خودش رو جای اونها جا زده بود و اثبات دوباره هویت مالکین واقعی بالاترین به سرویس دهنده باعث طولانی شدن زمان گردید.
    .
    http://baarbaapaapaa.wordpress.com

    Posted by سایت ارتش سایبری(گرداب) هک شد(با این همه تجهیزات خیاط تو کوزه افتاد!) | 02/04/2010, 06:42
  4. فهرست محکومیت‌های سنگین تعدادی از زندانیان گمنام بند ۳۵۰ زندان اوین
    .
    نام: علی بی‌کس
    تاریخ دستگیری: ۲۴ خرداد ۸۸
    حکم دادگاه بدوی: ۷ سال و نیم سال حبس تعزیری
    ندای سبز آزادی : شاید خیلی‌ها تا چند روز فکر می‌کردند مصطفی تاج‌زاده و محسن میردامادی رکوددار روزهای متوالی حبس در ایام بعد از انتخابات باشند. اما انتشار خبری در مورد علی بی‌کس که هم‌زمان با مصطفی تاج‌زاده بازداشت شده و بر خلاف او و خیلی زندانی‌های دیگر حتی برای عید هم به مرخصی نیامده، توجه‌ها را به زندانیان گمنامی که تعدادشان بیشتر از آنی است که خیلی‌ها فکر می‌کنند جلب کرد.
    علی بی‌کس یکی از ده‌ها و شاید صدها نفری است که در یکی از این حدود ۲۹۰ روز بعد از انتخابات بازداشت شده‌اند و هنوز در زندانند و شاید در کل این مدت نامشان حتی یک بار در این همه سایت سبز نیامده باشد. که البته تقصیر اصلی بر گردن گردانندگان سایت‌های سبز نیست که کودتاچی‌ها (به رسم همه کودتاها) آن‌قدر بی‌حساب بازداشت کرده‌اند که جمع شدن خانواده‌های درجه یک فقط تعدادی از آنها جلوی در زندان اوین تبدیل به یک تجمع بزرگ می‌شود.
    اما به هر حال می‌توان گفت در این زمینه قصوری رخ داده و در میان نام‌های سیاسیون و مطبوعاتی‌ها و فعالان دانشجویی و حقوق بشری که در این ماه‌ها به زندان رفتند و به‌حق خبرهای مربوط به آنان پوشش مناسبی در وب‌سایت‌های سبز پیدا می‌کرد، نام‌های صدها زندانی گمنامی که اتفاقا در مقابل بازجوها بی‌تجربه‌تر و بی‌دفاع‌تر بودند و عموما خانواده‌هایشان زیر فشار بیشتری بودند و در راهروهای دادستانی و دادگاه انقلاب و جلوی زندان اوین سرگردان‌تر بودند، گم شده است. جوانانی که بعضی از آنها تنها و تنها به جرم حضور در راه‌پیمایی عظیم ۲۵ خرداد ۸۸ و در کنار میلیون‌ها سبز دیگر ماه‌هاست که در زندانند و به چند سال حبس محکوم شده‌اند.
    فهرستی از زندانیان گمنام بند ۳۵۰ زندان اوین و محکومیت آن‌ها به دست ندای سبز آزادی رسیده است. ما به دلیل حفظ امنیت از افشای منبع خبر معذوریم و ذکر این نکته را هم ضروری می‌دانیم که با توجه به دشواری‌هایی که برای گردآوری و انتقال این قبیل اطلاعات وجود دارد، این احتمال را می‌دهیم که اشتباهات جزئی در این احکام وجود داشته باشد. اما با توجه به اخبار موثق رسیده از داخل زندان اوین و نیز اخبار رسمی که از احکام صادر شده منتشر شده است، صحت کلی این احکام برای ندای سبز آزادی محرز است:
    نصیر اسدی (فرزند ناصر) – ۲ سال حبس تعزیری
    علی ارشدی (فرزند حسین) – ۲ سال حبس تعزیری
    ایمان آذریان (فرزند ابولقاسم) – ۶ سال حبس تعزیری
    شهاب اکبرزاده (فرزند جهانبخش) – ۱ سال حبس تعزیری و شلاق
    حسن اعتمادی (فرزند محمد) – ۱ سال حبس تعزیری
    محمدجواد رشاد (فرزند عباس)- ۲ سال حبس تعزیری
    محمدعلی رباطی (فرزند عبدالرحیم) – ۲ سال حبس تعزیری
    ساسان ستارزاده (فرزند غلامرضا) – ۱ سال حبس تعزیری
    مهرداد سپه‌وند (فرزند جهانبخش) – ۲ سال حبس تعزیری
    سهیل محمدی نصیرمحله (فرزند ناصر) – ۴ سال حبس تعزیری
    امین کشاورز (فرزند امام‌علی) – ۱ سال حبس تعزیری و ۱ سال حبس تعلیقی
    ابوذر مهرانی (فرزند مسیح‌الله) – ۲ سال حبس تعزیری
    حسام ترمسی (فرزند حمید) – ۱ سال حبس تعزیری
    حمید پیروزفام (فرزند صمد) – ۱ سال حبس تعزیری
    علی پرویز (فرزند حسن) – ۳ سال حبس تعزیری
    احمد بهرامی (فرزند حمید) – ۶ ماه حبس تعزیری و ۶ سال و نیم حبس تعلیقی
    اردشیر فزری (فرزند جواد) – ۲ سال حبس تعزیری
    آبتین غفاری (فرزند محمداسماعیل) – ۳ سال حبس تعزیری
    سید نوید کامران (فرزند سیدجلال) – ۱ سال حبس تعزیری
    علی قاسمی (فرزند قدرت‌الله) – ۱ سال حبس تعزیری
    سامان نورانیان (فرزند صمد) – ۳ سال حبس تعزیری
    سعید سودملی (فرزند نورالدین) – ۱ سال حبس تعزیری
    افراد زیر هم چند نفر از تعداد زیادی از زندانیان بند ۳۵۰ زندان اوین هستند که هنوز به دادگاه نرفته‌اند:
    مجید طیاری (فرزند علی)
    پویا قربانی (فرزند فرهنگ)
    ایوب قنبرپوریان (فرزند شاه‌علی)
    ابوالفضل قاسمی (فرزند احمد)
    ندای سبز آزادی از روندی که چندی پیش با انتشار فهرست ۱۹۲ نفر از زندانیان بند ۲۴۰ زندان اوین در سایت تحول سبز آغاز شد، استقبال می‌کند و به سهم خود در جمع‌آوری نام زندانیان گمنامی که در این ماه‌ها نامشان کم‌تر جایی مطرح شده است، تلاش خواهد کرد. در این‌جا از همه کسانی که به نوعی به داخل زندان اوین یا دادستانی یا هر نهاد دیگری دسترسی دارند و یا با خانواده‌های زندانیان ارتباط دارند می‌خواهیم هر اطلاعاتی که در مورد این زندانیان گمنام دارند منتشر کنند تا این اطلاعات به تدریج تکمیل شود. اطلاعات حتی یک نفر در هر وب‌سایت یا وبلاگی که منتشر شود، قدمی است برای کم کردن بار ظلمی که بر این زندانیان دربند می‌رود.
    آزادی «همه» زندانیان سیاسی یک خواست ملی است. کودتاچیان فکر نکنند که با به مرخصی فرستادن تعدادی از عزیزترین و شناخته شده‌ترین زندانیان جنبش سبز می‌توانند مسئله زندانیان سیاسی را حل کنند. ما سبزها تا آزادی آخرین نفر از همراهانمان از زندان در هر فرصتی فریاد خواهیم زد: «زندانی سیاسی آزاد باید گردد».
    .
    http://www.irangreenvoice.com

    Posted by فهرست محکومیت‌های سنگین تعدادی از زندانیان گمنام بند ۳۵۰ زندان اوین | 04/04/2010, 03:18
  5. یک خواهش و تقاضا
    .
    دوستان، رفقا و بينندگان گرامی: نظر به اين که وبلاگ هواداران سازمان فدائيان (اقليت) – پيشگام، فيلتر شده است، از شما تقاضای همکاری ميکنيم. لطفاً در صورتی که مطلب، خبر يا هر موضوع مندرج در وبلاگ را مفيد تشخيص ميدهيد، آنرا برای اطلاع ديگران در وبلاگ يا سايت خود درج کنيد. لازم به توضيح نيست که نيازی به درج منبع و مأخذ آن نمي باشد و تمام سعی ما بايد بر اصل اطلاع رسانی و نشر آگاهی به سريعترين و گسترده ترين شکل آن باشد. پيشاپيش از لطف و همکاری شما سپاسگزاريم
    .
    http://pishgaam.wordpress.com

    Posted by یک خواهش و تقاضا | 04/04/2010, 03:20
  6. اسامی و شماره تلفن سخنگویان کارزاربرای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶٠
    .
    رژیم جمهوری اسلامی از ابتدای به دست گرفتن قدرت در ایران، سرکوب مردم و کشتارمخالفان و نیروهای انقلابی و آزادی خواه را در دستور کار و سیاست محوری حاکمیت خود قرار داد.
    جمهوری اسلامی بی¬درنگ پس از انقلاب بهمن، زندان های سیاسی را بار دیگر بپا کرد و دستگاه سرکوب را چنان گسترد که پاسخ هر صدای مخالف، زندان و شکنجه و مرگ بود. رژیم، کشتار را با حمله به ترکمن صحرا، خوزستان و کردستان آغاز و در سال١٣٦٠ در یورش وسیع به نیروهای سیاسی ده ها هزار تن از فعالین احزاب و سازمان¬ها و گروه¬ها را دستگیر کرد و بسیاری از آنان را پس از شکنجه به قتل رساند. قتل مخالفان رژیم در زندان در سال های نخستین، نقطه آغازینی بود برای کشتارهای بعدی. در تابستان ٦٧ نیز آن دسته از زندانیان سیاسی را که از کشتارهای سال های نخستین جان به در برده بودند قتل عام کرد و در پی آن، کشتار را از زندان به سطح عادی جامعه کشید و با ربودن و کشتن نویسندگان و روشنفکران و تداوم عملیات تروریستی در خارج از کشور ابعاد تازه¬ای از ددمنشی خود را به نمایش گذاشت. اما روند این سیاست تباهی به همین¬جا خاتمه نیافت و سرکوب زنان، دانشجویان و کارگران پس از آن چهره مخوف تازه ای از یکی از استبدادی ترین حکومت¬های جهان کنونی را آشکار ساخت. هم اکنون نیز سرکوب و شکنجه و تجاوز و کشتار در سطح وسیعی از سوی رژیم جمهوری اسلامی در جامعه ما در جریان است و مقاومت و ایستادگی نیز در برابر آن، از سوی مردم در ابعاد میلیونی به چشم می¬خورد.
    در تمام این سال¬ها، خانواده های قربانیان جنایات رژیم در پیشگاه افکار عمومی آزادی¬خواه جهان به “دادخواهی” برخاسته¬اند و خواهان افشای حقایق این جنایت¬ها بوده اند.
    در پی چنین خواستی بخشی از خانواده های قربانیان جنایات جمهوری اسلامی در سی سال گذشته بر آن هستند در یک کارزار جهانی رژیم جمهوری اسلامی را به جرم جنایت علیه بشریت در یک دادگاه مردمی که خود برگزار می کنند به محاکمه بکشند. هدف این کارزار تشکیل دادگاهی است برای رسیدگی به اعدام های دسته جمعی و گسترده سال های اولیه دهه ۶٠ و بعد از آن به ویژه قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶٧.
    برای پیشبرد این کارزار که خواست اکثریت توده های مردم ایران و به ویژه خانواده های جان باخته گان دهه شصت است، به همبستگی و همکاری همگانی به ویژه یاری رسانه های جمعی نیاز دارند.
    در ده دسامبر ٢٠٠۹ کارزاری که از حدود دوسال و نیم پیش از سوی بخشی از بازماندگان قربانیان رژیم آغاز شده است، رو به مردم و افکار آزاد¬ی خواهان جهان اعلام موجودیت کرد.
    اسامی و شماره تلفن سخنگویان کارزاردر کشورهای مختلف:
    ایمان شیرعلی 004915787489909
    لیلا قلعه بانی 0046739134689
    رخشنده حسین پور 004917821243
    اکرم بیراوند، 0031644541130
    داریوش افشار 00447801979412
    بهروز پرتو 0046735840892
    بابک رحیمی 0046708260565
    احمد موسوی 0046736981202
    سوسن بهار 0046722515757
    ایرح مصداقی 0046736909844
    وحید ولی زاده 004686052669
    پیوند باشکندی 0046739715664
    ضرغام اسدی 0046702177211
    زمان مسعودی 00494072008432
    اردوان زیبرم 0016048999294
    پویان دانشیان 0015056881503
    آدرس سایت کارزار : http://www.irantribunal.com
    آدرس ایمیل کارزار : info@irantribunal.com
    .
    http://www.irantribunal.com/farsi.html

    Posted by اسامی و شماره تلفن سخنگویان کارزاربرای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶٠ | 07/04/2010, 02:39
  7. تدارک دادگاه بین المللی برای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران
    .
    در تابستان سال ۱۳۶۷ شمسی رژیم جمهوری اسلامی هزاران زندانی سیاسی را که دوران زندان و محکومیت خود را می¬گذراندند از سلول¬های زندان¬ها بیرون کشید و همه را از زن و مرد، دست بند و چشم¬بند زد و با درنده¬خوئی هرچه تمام¬تر در آمفی تئاترها و سالن¬های نمازخانه¬های زندان¬ها به دار ¬آویخت و یا تیرباران ¬کرد. در این کشتار سبعانه نه دادگاهی در کار بود و نه اخطار و هشداری. تنها یک کمیسیون مرگ متشکل از سرسپردگان رژیم، با در دست داشتن حکم قتل زندانیان سیاسی از سوی خمینی با چند پرسش کوتاه و پاسخ¬هائی که در مقابل آن می¬گرفت حکم مرگ صادر می¬کرد. بسیاری از این زندانیان پیش از آن به دادگاه رفته و حکم¬های زندان گرفته بودند و برخی از آنان حتی دوران محکومیت خود را گذرانده بودند.
    آمار دقیق جانباختگان این کشتار همگانی روشن نیست. رژیم جمهوری اسلامی از دادن هرگونه اطلاعات در باره این کشتار¬ها و مکان گورهای دسته¬جمعی جانباختگان این بیداد عظیم خوداری می¬کند؛ اما تاکنون نام پنچ¬هزار نفر از این جانباختگان به وسیله خانواده¬ها، احزاب، سازمان¬های سیاسی و نهادهای حقوق بشری روشن شده است و گورستان خاوران در جنوب تهران یکی از گورهای شناخته شده¬ای است که بازماندگان و خانواده¬های زندانیان سیاسی از آن اطلاع یافته¬اند و دهم شهریور هر سال به¬یاد و در گرامی ¬داشت عزیزان خود در آن گرد هم می¬آیند.
    کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷ در ادامه و نقطه اوج کشتار مخالفان جمهوری اسلامی بود که به ویژه می¬توان از آن در سال¬های١۳۶٠ تا ١٣۶۳ نام برد که در این مدت بیش از ٢٠٠٠٠ تن ناپدید شدند و یا زیر شکنجه یا در برابر جوخه¬های مرگ جان سپردند.
    اکنون نیز در خیزش¬های اخیر و حضور میلیونی مردم ایران در خیابان¬ها در اعتراض به سلطه تبه¬کارانه رژیم جمهوری اسلامی نیروهای انتظامی با درنده خوئی به مردم هجوم آوردند و با سرکوب، دستگیری، شکنجه و کشتار ده ها تن از تظاهرکنندگان برگ¬های دیگری بر این کارنامه جنایت¬کارانه ¬افزودند.
    اینک ما گروهی از خانواده¬های این جان¬باختگان، بخشی از زندانیان سیاسی جان به¬در برده از کشتارهای دهه ١٣۶٠، فعالان سیاسی، فعالان کارگری و دانشجوئی، مبارزان برابری¬خواه حقوق زنان و فعالان عرصه هنر، ادبیات، حقوق کودکان و دیگر زمینه¬های مبارزاتی، از دو سال پیش با برگزاری جلسات بسیاری برای ارزیابی زمینه¬ها بر آن هستیم که رژیم جمهوری اسلامی را به جرم جنایت علیه بشریت در یک دادگاه نمادین بین¬المللی به محاکمه بکشیم. این دادگاه بر آن است که کشتار زندانیان سیاسی، این تراژدی بزرگ انسانی و سایر قتل های رژیم را در مرکز توجه افکار عمومی مردم ایران و جهان قرار دهد.
    به راستی فاجعه بزرگ و فراموش ناشدنی کشتار زندانیان سیاسی در تابستان ١۳۶۷ به ¬اندازه¬ای جنایت کارانه است که ما آن را به تنهائی برای محکومیت و سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی ایران کافی می¬دانیم.
    از این رو از همه مردم آزاده و آگاه، از زن و مرد و جوان، از روزنامه¬نگاران و فعالان سیاسی، فعالان کارگری و دانشجوئی، مبارزان برابری¬خواه حقوق زنان و فعالان عرصه هنر، ادبیات، حقوق و دیگر زمینه های مبارزاتی درخواست می¬کنیم به هر وسیله که ممکن است برای پیش¬برد عملی این دادگاه و اجرای این رسالت انسانی- تاریخی و در همبستگی با کارزار بسیج افکارعمومی مردم ایران و جهان، از این پیکار عدالت خواهانه پشتیبانی کنند. جمعی از خانواده های جانباختگان دهه ۶٠- تهران، جمعی از مادران خاوران، جمعی از مادران جانباختگان ده پنجاه و و دهه شصت:
    .
    مادر سلاحی(مادر جانباختگان سلاحی و مادر همسر جان باخته محمود محمودی)
    مانی یوسفی( خانواده جان باخته؛ پدر و دو دائی)
    مادر عصمت وطن پرست(مادر جانباختگان جلیله و اعظم صیادی، خواهر جانباختگان محمود، علی و
    منوچهر وطن پرست، خاله جان باخته جواد رحمانی)
    ایمان شیرعلی( فرزند جان باخته ایرج شیرعلی، فعال سیاسی- اجتماعی)
    شهنار کایدپور(خواهر جان باخته داریوش کایدپور)
    شکوفه منتظری( فرزند جان باخته حمید منتظری)
    رخشنده حسین پور رودسری(همسر جان باخته علی مهدی زاده ولوجردی، خواهر جانباختگان حمید و رحیم حسین پور رودسری)
    زریر جهانگیری(زندانی سیاسی سابق، خانواده جانباختگان مهین جهانگیری، محمدقلی جهانگیری، الله قلی جهانگیری، جعفر جهانگیری)
    حیدر جهانگیری(زندانی سیاسی سابق، خانواده جانباختگان مهین جهانگیری، محمدقلی جهانگیری، الله قلی جهانگیری، جعفر جهانگیری)
    محمدعلی زند کریمی(برادر جان باخته رئوف زارعی، زندانی سیاسی سابق)
    سعید منتظری(برادر جان باخته حمید منتظری، فعال سیاسی)
    شهلا طالبی(همسر جان باخته حمید حیدری، زندانی سیاسی سابق)
    سهراب خوشبویی (برادر جانباختگان سیروس، غلامعلی و ساسان خوشبویی)
    زری عرفانی(خواهر جان باخته محمدحسین عرفانی)
    مینا لبادی(همسر جان باخته علی اصغر ضیغمی)
    ناهید سروستانی( خواهر جان باخته رستم اکبرپور، فیلم ساز)
    سیروس آذری( برادر جان باخته خسرو دستاران، فعال سیاسی)
    ضرغام اسدی(برادر جان باخته غضنفر اسدی، خواهرزاده جان باخته مسعود اسدی، فعال سیاسی)
    نیما سروستانی(برادر جان باخته رستم اکبرپور، فعال سیاسی )
    حسن مکارمی(همسر جان باخته فاطمه زارعی، هنرمند نقاش، خط نگار)
    لاله بازرگان(خواهر جان باخته بیژن بازرگان)
    لادن بازرگان(خواهر جان باخته بیژن بازرگان)
    نشمیل هندوش(خواهر جان باخته ناصر هندوش)
    مریم نوری( همسر جان باخته رحمت فتحی، زندانی سیاسی سابق)
    شهلا مولوی(همسر جان باخته جواد بهاریان شرقی، زندانی سیاسی سابق)
    حسین زالزاده(برادر جان باخته ابراهیم زالزاده، فعال سیاسی)
    نهضت اشترانی(فرزند جان باخته سلطانعلی اشترانی)
    بیژن آل کنعان(برادر جان باخته ساسان آل کنعان، زندانی سیاسی سابق)
    حسین حسینجانی مقدم(برادر جان باخته فرزانه حسینجانی مقدم، زندانی سیاسی سابق)
    بانو صابری(همسر جان باخته عباسعلی منشی رودسری)
    سهیلا نیک نژاد(خانواده جانباختگان علی اکبر مرادی،علی اشرف مرادی و علی پاشائی، فعال سیاسی)
    آذر آل کنعان(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    محمد جواد محبی( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    رامین عبدالهی( زندانی سیاسی سابق، عضو موسس کانون شوراهای غرب تهران)
    شکیب محب( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    پیمان پیران( فعال دانشجوئی، زندانی سیاسی سابق)
    منصوره باشکندی( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    احمد موسوی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    هزیر پلاسچی( نویسنده، روزنامه نگار)
    جعفر مرادی( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    علی آشناگر( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    محمد خوش ذوق( زندانی سیاسی سابق)
    مجید میرزائی( زندانی سیاسی سابق)
    منصور کوشان( نویسنده)
    ایرج جنتی عطائی( نمایشنامه نویس، کارگردان تئاتر، ترانه سرا)
    حسین محمدی( زندانی سیاسی سابق)
    منوچهر صفرعلی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    سعید عرب(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    عباس سماکار(شاعر، نویسنده)
    ژیلا مساعد(شاعر، نویسنده)
    بهروز پرتو( فعال سیاسی)
    محمد نبوی(حقوقدان، فعال سیاسی)
    صدیقه محمدی(فعال سیاسی، فعال جنبش زنان)
    احمد اسکندری( کارشناس کرد)
    نعمت آزرم(شاعر،پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی، عضو موسس کانون نویسندگان ایران، زندانی سیاسی
    رژیم سلطنتی)
    بابک رحیمی( فعال سیاسی، روزنامه نگار)
    وحید ولی زاده(روزنامه نگار، نویسنده)
    بابک عماد (فعال سیاسی، زندانی سیاسی سابق)
    شهین پویا(فعال سیاسی، فعال جنبش زنان)
    اسفندیار منفردزاده( موسیقی دان)
    الناز محجوب(روزنامه نگار، فعال جنبش زنان)
    حسین صلواتی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    جمعی از زندانیان سیاسی سابق( تهران، گیلان، کردستان)
    شاهین نجفی(هنرمند-خواننده)
    پویان دانشیان(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    سیاوش سلطانی( زندانی سیاسی سابق)
    جمشید پایداری( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    مهرنوش شفیعی(زندانی سیاسی سابق)
    اسماعیل حق شناس( زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    اردوان زیبرم(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    مسعود بلوچ( فعال حقوق بشر، مسئول رادیو بلوچی)
    بنفشه ایزدی( زندانی سیاسی سابق)
    میترا لاگر( زندانی سیاسی سابق)
    مهرداد آهنگر(فعال سیاسی)
    مسعود رئوف(کارگردان، هنرمند نقاش)
    رضا آزاد(زندانی سیاسی سابق، هنرمند نقاش)
    ایرج مصداقی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    داریوش افشار(فعال حقوق بشر)
    فرمان سیابی(زندانیان سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    پانته آ بهرامی(زندانی سیاسی سابق، فیلمساز)
    شکوفه سخی(زندانی سیاسی سابق، پی اچ دی علوم سیاسی)
    حسین مهینی(سینماگر، عکاس)
    سوسن بهار( دبیر جمعیت الغای کار کودکان، سردبیر فصلنامه کودک و جوان داروک)
    صلاح بختیار(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    رویا صادقی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    زمان مسعودی(فعال سیاسی، سخنگوی حزب چپ آلمان-هامبورگ)
    نصرت تیمورزاده(فعال سیاسی)
    شیدا جهان بین( روزنامه نگار، فعال دانشجویی)
    حمید کمالی(زندانی سیاسی دو رژیم سلطنتی و جمهوری اسلامی، فعال سیاسی)
    .
    لیست اسامی جدید که بعد از اعلام عمومی کارزار در ده دسامبر ۲٠٠٩ به کارزار پیوسته اند:
    .
    اکرم بیرانوند(خانواده جانباختگان نصرت و محمود بیرانوند، زندانی سیاسی سابق)
    رویا رضائی جهرمی(خواهر جانباختگان بیژن، بهنام، کاوس و منوچهر رضائی جهرمی)
    ویدا، گیتا و سیما رستم علیپور( خواهران جان باخته پرویز رستم علیپور)
    گیتا رستم علیپور( همسر جان باخته محمد نبی جدیدی)
    ویدا رستم علیپور(همسر جان باخته مجید ایوانی)
    رضا کعبی(برادر جانباختگان شهلا و نسرین کعبی)
    رئوف کعبی( برادر جانباختگان شهلا و نسرین کعبی)
    خاطره معینی(خواهر جان باخته هیبت الله معینی)
    مهناز قزلو(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    فرزانه زلفی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    جلال محمد نژاد(فعال سیاسی)
    بیژن هدایت(فعال سیاسی، سردبیر نشریه نگاه)
    بهرام رحمانی(فعال سیاسی، نویسنده)
    شادی صدر(حقوقدان)
    رها بحرینی(دانشجوی حقوق)
    سایه سیرجانی(مشاور حقوقی)
    برهان عظیمی(فعال سیاسی، فعال کارگری)
    حسن جعفری(فعال سیاسی)
    اشرف الملوک عباسی(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی، فعال زنان)
    سوسن گل محمدی(همسر جان باخته ایرج شیرعلی، زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    ایده شیرعلی(فرزند جان باخته ایرج شیرعلی)
    حسن ماسالی(خانواده جانباختگان ایرج ماسالی، مهران صفوی، ضیا صفوی و عزیز هژبر، زندانی سیاسی
    سابق)
    مهدی سعادتی(هنرمند نقاشی)
    علی دروازه غاری(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    کورش کاید پور(برادر جان باخته داریوش کایدپور)
    لیلی دانش (خواهر جانباخته ایرج ترابی، فعال سیاسی)
    لیلی قلعه بانی‌(خواهر جانباختگان محمد قلعه بانی و رضا قلعه بانی‌، فعال حقوق بشر)
    گلاویژ حیدری( همسر جان باخته حبیب اله چراغی، دخترعموی جان باخته مهدی حیدری، زندانی سیاسی
    سابق)
    ناصر رحمانی نژاد(زندانی سیاسی سابق، نویسنده و بازیگر تاتر)
    علی ایستری(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    زمان مسعودی(فعال سیاسی)
    نصرت تیمورزاده(فعال سیاسی)
    سیروس کار(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    .
    اسامی حمایت کنندگان:
    .
    کیومرث گودرزی(زندانی سیاسی سابق)
    صلاح ایراندوست(سایت ایران تریبون)
    ناصر طاهری(زندانی سیاسی سابق، فعال سیاسی)
    یوسف اکرمی(فیلم ساز در تبعید)
    علی صادقی(فعال سیاسی)
    حسن دادبر(زندانی سیاسی سابق)
    فرهاد بشارت(فعال سیاسیف عضو تحریریه نشریه نگاه)
    محمد شمس(فعال کارگری، عضو تحریریه نشریه نگاه)
    .
    http://www.irantribunal.com/ASNAD/Bayanieh.html

    Posted by تدارک دادگاه بین المللی برای رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران | 07/04/2010, 02:42
  8. الیاس نادران نماینده اصولگرای مجلس: رحیمی(معاون اول رئیس جمهور) در راس حلقه مفاسد اقتصادی است!
    .
    ایلنا:…………..نادران درباره پرونده مفاسد اقتصادي مربوط به معاون اول رئيس‌جمهور گفت: افرادي كه در بحث مفاسد اقتصادي از (رحيمي) دفاع مي‌كنند از دخالت وي در شبكه‌اي كه اعضاي آن دستگير شده‌اند، اطلاعي ندارند.
    وي يادآور شد: هنگامي كه تذكري در صحن علني مجلس داده شد و طي نامه‌اي نمايندگان با 200 امضا از معاون اولي (رحيمي) دفاع كردند، اگر از اين مطالب اطلاع داشتند از اين حمايت دست برمي‌داشتند و دو نامه اخير نمايندگان نشان داد كه نسبت به اطلاعات اجمالي كه در اختيار دارند موضع حق‌طلبانه و عدالت‌خواهانه‌اي دارند.
    نماينده مردم تهران افزود: (رحيمي) رئيس حلقه خيابان فاطمي است كه در مورد منابع فاسد و توزيع آنها تصميم‌گيري مي‌كرد و تقريبا تمام اعضاي اين حلقه به جز وي دستگير شدند و اينكه كسي را به دليل مسووليت اجرايي مستثنا كنند نه عادلانه است و نه اقدام درستي است.
    نادران با بيان اينكه (جابر ابدالي) ، (الياس محمودي) و(مسعودي) اعضاي كميته فاطمي هستند، تصريح كرد: در مورد اينكه گفته مي‌شود (رحيمي) در توزيع پول‌ها نقش نداشته و چك‌ها را (جابر ابدالي) امضا مي‌كرده است هم بايد گفت حساب و چك‌ها از جابر ابدالي است اما خط موجود در چك‌ها مربوط به فرد ديگري است و مشخص كردن اينكه خط متعلق به چه كسي است كار سختي نيست و مهم‌تر از توزيع پول منشاء فاسدي است كه پول‌ها از آن تامين شده و (رحيمي) بايد نسبت به آن به مردم و دستگاه قضايي پاسخ دهد.
    وي در پايان تاكيد كرد:دستگاه قضايي بايد به وظايف خود عمل كند و راس حلقه فاطمي را دستگير كرده و مبارزه با مفاسد اقتصادي جنبه جدي و واقعي بگيرد والا ضعيف‌كشي مي‌شود.
    .
    http://www.ilna.ir/newsText.aspx?ID=115693

    Posted by الیاس نادران نماینده اصولگرای مجلس: رحیمی(معاون اول رئیس جمهور) در راس حلقه مفاسد اقتصادی است! | 07/04/2010, 03:52
  9. اطلاعاتی درباره سایت ارتش سایبری(گرداب)
    .
    دارنده امتیاز سایت: مهران امامی
    نشانی: تهران – میدان هفت تیر – خیابان شهید مفتح – کاشی 36
    تلفن: 22461580
    ایمیل: admin@gerdab.ir
    .
    http://network-tools.com/default.asp?prog=whois&host=www.gerdab.ir

    Posted by اطلاعاتی درباره سایت ارتش سایبری(گرداب) | 09/04/2010, 03:38
  10. زندانیان گمنام را فراموش نکنید…
    نکند روزی بشود که مردم فقط شهید خرازی را بشناسند و غولهای شهادت همچون علی مددی و رضا سعیدی و هزاران هزار خفته در خون و آرمیده در گلهای شلمچه فراموش شده باشند .
    نباید مردم ما کسان و بزرگ مردان گمنامی را که در بی کسی جان باختند نشناسند.

    Posted by ایرانی | 14/04/2010, 15:48
  11. پرونده قتل (فاطمه قائم مقامی) هنوز باز است
    .
    دلدادگی فلاحيان به (فاطمه قائم مقامی) مهماندار شرکت هواپيمايی آسمان که در زيبايی بی همتا بود عليرغم افشا شدن، دارای زوايای تاريکی است. مشاور فعلی رهبری و وزير اسبق اطلاعات مردی زنباز و هوسران است و در اين مورد شهره آفاق شده است. مشاور ولی فقيه بی قيدی خود را به اصول و مبانی مذهبی به کرات نشان داده است. هنگامی که وی به آلمان سفر کرده بود تا قضيه پرونده ميکونوس را ماله کشی و ماستمالی نمايد به گفته شاهدان عينی به جز يکی دو نوبت نماز نخواند! در روز سوم اقامتش در آلمان چند نفر از مقامات امنيتی سفارت ايران در آلمان به ديدارش رفتند. سر ظهر يکی از ماموران برای چاپلوسی بلند شد و با کسب اجازه از فلاحيان وضو گرفت و سپس رو به وی گفت: حاج آقا ما را بی برکت نگذاريد! بفرمائيد اقامه کنيد تا از انفاس قدسی شما بی نصيب نمانيم! فلاحيان با خنده پاسخ داد: ما مسافريم و نماز را شکسته می خوانيم و چون وقت نداريم نمازها را جمع می کنيم آخر شب می خوانيم! در چهارمين و پنجمين شب اقامت عاليجناب خاکستری پوش در آلمان وی به همراه فردی چند ساعت غيبت کرد و در شب پنجم که موسويان سفير وقت ايران در آلمان به جستجوی جناب وزير برای وصول يک دستورالعمل محرمانه پرداخت به او گفته شد حاج آقا به آپارتمان …. رفته تا يک خانم ترک را ارشاد کند! اين خانم همان زنی است که به دعوت فلاحيان در زمان وزارتش به تهران سفر کرد و حدود يک ماه در شمشک٬ دماوند و اصفهان ميهمان مخصوص عاليجناب بود و (شيان) نام دارد.
    ولی در مورد قائم مقامی ماجرا از يک روز يا يک ماه همخوابگی فراتر رفت. فاطمه که کار ميهمانداری را در هواپيمايی ملی آغاز کرد زيبايی خيره کننده و تحسين برانگيزی داشت. مدير عامل وقت و مدير کل حراست هواپيمايی هما چون به کام نرسيدند با پرونده سازی و انگ مسائل اخلاقی چسباندن به وی او را از هواپيمايی ملی در سال ۷۱ اخراج نمودند اما وی بلافاصله با کمک يکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. آشنايی او با فلاحيان در جريان سفر عاليجناب خاکستری به مشهد صورت گرفت. فاطمه در زندگی زناشويی شکست خورده بود. پس از به دنيا آمدن سومين فرزندش هنگام لغو يکی از پروازها و بازگشت ناگهانی به خانه با حقيقتی تلخ که همانا خيانت شوهرش بود مواجه شد. اما اين يک خيانت معمولی نبود و شوهر جراح قائم مقامی با فردی مذکر رابطه برقرار کرده بود و همين امر موجبات دلزدگی فاطمه از زندگی را فراهم ساخت به طوری که وی ترجيح می داد بيشتر به ديدار فاميل و آشنايان برود تا در خانه بماند.
    در چنين وضع بحرانی و در يکی از سفرهای کاری فلاحيان به مشهد او با قائم مقامی آشنا شد و آنچنان دل و ايمان باخت که بعد از رسيدن به مشهد به وی شماره تلفن های مستقيم و خصوصی اش را داد و چنان عنان از کف داده بود که سفر چهار روزه اش به مشهد را به دو روز تقليل داد و به تهران بازگشت. فاطمه برای اينکه از نفوذ فلاحيان در رفع مشکل خانوادگیش استفاده کند به تلفن او زنگ زد که اي کاش اين کار را نمی کرد! به گفته صميمی ترين دوست فاطمه و محرم اسرار وی اولين ديدار اين دو تن در يکی از خانه های امن وزارت اطلاعات در شهرک غرب صورت گرفت. سه چهار ماه بعد کار به جايی رسيد که فلاحيان طاقت دوری معشوقش برای يک روز را هم نداشت. يک اشاره کافی بود تا قائم مقامی در مراجعه به فرودگاه متوجه شود به جای او فرد ديگری در تيم پرواز قرار گرفته و او می تواند به خانه برگردد و به مرور فقط در پروازهای خارجی در کادر پرواز قرار گرفت. فلاحيان نهايت محبت را در حق فاطمه کرد: هدايای گران قيمت ٬ خانه ای مجلل٬ اتومبيل آخرين مدل٬ خرج سفرهای ده هزار دلاری و … ترديدی باقی نمی گذاشت که جناب وزير عاشق او می باشد. اما يک روز فاطمه به نزديک ترين دوستش گفته بود: علی(فلاحيان) به من بسته هايی می دهد که در دبی٬ فرانکفورت و استکهلم به کسی بدهم و من فکر مي کنم اين بسته ها پر از هرويين است. بار ديگر هم عنوان کرده بود که فلاحيان از وی خواسته برای يک امر مهم به يک نويسنده مخالف نزديک شوم و چند وقت بعد از قتل نويسنده خبر داده بود. دوست صميمی فاطمه اظهار داشته که دليل قتل فاطمه اين بود که پس از سال ها دلهره٬ درد و اضطراب با يکی از خلبانان همکارش آشنا شد و به دوستش گفت: سرانجام عشق واقعی ام را يافتم.
    در يکی از سفرهای قائم مقامی به دوبی هواپيما دچار نقص فنی شده و رفع اشکال ۴۸ ساعت به طول انجاميد. وی در رستوران هتلی که تيم پرواز در آن اقامت داشت با يکی از خلبانان سابق هما که برای يک شرکت آمريکايی کار می کرد برخورد کرد و ساعت ها با هم گفتگو کردند. هنگام برطرف شدن نقص فنی و بازگشت هواپيما به تهران فاطمه به يکی از خانم های همکارش در طول پرواز گفت که توسط يکی از دوستانش که شهروند آمريکائي است به کنسولگری آمريکا رفته و مطمئن است به راحتی ويزای آمريکا را دريافت خواهد کرد. احتمالا فلاحيان از طريق همين همکار فاطمه يا مامورانش از رفت و آمد معشوقه اش به سفارت آمريکا با خبر شده است. حمل بسته های مشکوک توسط فاطمه به دوبی و اروپا از همين زمان آغاز شد و احتمالا بين اين کار و اطلاع فلاحيان از رفت و آمد او به کنسولگری آمريکا رابطه ای وجود داشته است.آنچه روشن است از اوايل خرداد سال ۱۳۷۶(سه سال پس از شروع رابطه) قائم مقامی در فضای رعب و وحشت زندگی می کرد و مدام در فکر راهی برای خلاصی از دست فلاحيان و ازدواج با مرد دلخواه خود و رفتن به کانادا بود. طلاق از همسرش هم مراحل نهايی را می گذراند ولی با اين حال فاطمه با استرس بسيار زندگی می گذراند. يک بار و در پی خلوت دو روزه با عاليجناب خاکستری پوش در ويلای دماوند هراسان به ديدار دوست صميمی اش آمد و گفت مطمئن است فلاحيان به او مشکوک شده است. مقدار زيادی نامه و يادداشت با خود داشت که همه را در حياط خانه دوستش سوزاند و هر چه دوستش از او خواهش می کرد که با او درد دل کند فاطمه زير بار نمی رفت. روايت دوست و همراز قائم مقامی درباره روز قتل او اين گونه است: دو پرواز پشت سر هم داشت در پی دومين پروازش حدود ساعت چهار بعد از ظهر به من زنگ زد و گفت اگر تا هشت شب از من خبری نشد با اين شماره تماس بگير. پس از تماس های مکرر با خانه فاطمه سرانجام شماره مورد نظر را گرفتم. صدايی مرتب از من می پرسيد کی هستم. تلفن را قطع کردم و راهی ترکيه شدم. (وی هم اکنون به عنوان پناهنده در کشور بلژيک اقامت دارد.)
    فاطمه آن روز به جای رفتن به خانه عشق! مستقيما راهی منزل خود شده بود. احتمالا فلاحيان منتظر وی بوده است. فاطمه به دنبال يک مکالمه تلفنی به فردی زنگ می زند و از وی می خواهد به خانه بيايد و مراقب فرزندانش باشد٬ چون وی به دليل يک کار فوری مجبور است از خانه خارج شود. وقتی آن مرد به منزل قائم مقامی رسيد فاطمه خانه نبود و فرزند ارشدش يادداشتی به فرد مذکور داد که در آن همان شماره تلفنی که فاطمه به دوستش داده بود به چشم می خورد.(تلفن همان شب قطع شد و ساکنان خانه آنجا را تخليه کردند.) قائم مقامی با اتومبيل خودش(نه پژوی اهدايی فلاحيان) بر سر قرار رفته بود. سعيد امامی در اعترافاتش گفته است به دستور فلاحيان با فاطمه قائم مقامی در نزديکی وزارت اطلاعات در ساعت ۶ عصر قرار گذاشته و اين ديدار در اتومبيل فاطمه صورت گرفته است. امامی قاتل فاطمه را (سعيد حقانی) معرفی کرده که با شليک سه گلوله به مغز و قلب قائم مقامی وی را به قتل رسانده است! (گرچه بعيد نيست خود سعيد امامی قاتل باشد). سه فرزند بی مادر همچنان چشم انتظار زيباترين مادر دنيا هستند تا با يونيفورم پرواز از راه برسد و آنها در آغوش بگيرد.
    .
    http://fardaaye-roshan.persianblog.ir/post/66
    .
    http://freedomvatan.blogspot.com/2008/11/blog-post_11.html
    .
    http://demokracy.blogfa.com/post-110.aspx
    .
    http://gavras.wordpress.com/2008/05/09/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D9%8A%D8%A7%D9%85%DA%A9-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%A7/

    Posted by پرونده قتل (فاطمه قائم مقامی) هنوز باز است | 20/04/2010, 05:02
  12. عجب جایی شده این کثافت خونه
    همه مشغول … هستند و برخی هم در زندانها می پوسند.
    کی به آخر میرسد این فریادهای ما

    Posted by فریاد بی انتها | 23/04/2010, 21:42
  13. نامه یک مادر خطاب به خانم (بهاره مقامی)
    .
    بهاره نازنینم ، جنگ جوی کوچکم ، درد نامه‌ات را که خواندم ، اشک ریختم ، فریاد زدم ، لعنت کردم ، نفرین کردم و از خود پرسیدم که چه باید کرد؟ من نیز دختری دارم که هم نام و هم سن تو است. دختری که در یک کشور بیگانه آزاد ، تصمیم می‌گیرد به چه کسی‌ رأی دهد ، رأی او دزدیده نمی شود و به خاطر ایده هایش به زندان نمی‌‌افتد ، به او تجاوز نمی شود و جوانیش به سرقت نمی رود. می دانم آموزگار کوچکم تو به چه دلیل زندانی شدی ، مورد اهانت قرار گرفتی‌ و روح و جسمت به تجاوز کشیده شد . دل قوی دار که بهار در راه است. آنها می خواهند که تو را ضعیف ببینند. آن که باید شرمنده باشد ، نتواند به چشم مادر ، پدر ، برادر و نسل‌های آینده بنگرد ، آنان هستند ، نه تو گل کوچکم . توئی که به خاطر آزادی مام وطن شکنجه شدی . شکنجه راه‌های بسیار دارد و یک از آنها همین است . به آن به عنوان یک وسیله نگاه کن که تو را از پای بیندازد . نگذار که آنها موفق شوند ، نگذار تو را خرد و ناتوان ببینند . تو آموزگاری و اینک رسالت دیگری داری . به آنان که توان نوشتن ندارند ، بیاموز که باید بپا خیزند ، چشمهایشان را با افتخار به دیگران بدوزند و بگویند ما برای شما شکنجه شدیم ، اما از پای نیفتادیم . روزی یاوری خواهی‌ یافت که با مردانگیش تمامی‌ دردهایت را التیام بخشد ، تو را مانند خداوند عشق بپرستد و بر دیده هایت بوسه زند و بر دستانت بوسه زند ، همان گونه که من از راه دور به آن بوسه میزنم . با افتخار به تو، دختر پر غرور ایرانیم . (آزیتا سیدی)
    .
    http://jahanezan.wordpress.com/2010/04/30/tanin-208/#more-1516

    Posted by نامه یک مادر خطاب به خانم (بهاره مقامی) | 03/05/2010, 09:01
  14. کشف اولین غلط املایی قرآن توسط شاگردان مصباح یزدی!(انوشه)
    .
    چند روز پیش وقتی با خبر از هک شدن وبلاگ بهاره مقامی یکی از قربانیان تجاوزات جنسی در زندان های جمهوری اسلامی شدم چند روزی بود سعی در نوشتنش داشتم اما میسر نشد. انگار این روزها شاگردان مصباح گوی سبقت را از همگان ربوده اند.
    اگر به پیام سربازان گمنام امام زمانی مصباح نگاهی بیاندازید خبر از واقعه ای بزرگ می دهد ، آری اولین غلط املایی قرآن کشف شده است!
    ما تا به حال (ابتر) را اینگونه می نگاشتیم ، حال با خبر از نادانی خود شدم که (عبتر) این است نه (ابتر) !
    وای بر ابتر نگاران ! و این نشانه ایست از نشانه های همت مضاعف ، کار مضاعف! پس تعقل کنید و از گمراهی به در آیید و همانا ما مو را از ماست می کشیم.
    .
    http://anoosheh.wordpress.com/2010/05/02/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86/#comment-353

    Posted by کشف اولین غلط املایی قرآن توسط شاگردان مصباح یزدی!(انوشه) | 03/05/2010, 09:04
  15. برای معلم کودکان(بهاره مقامی) نوشته : ک. معمار
    .
    • بگو بهاره ازخودت، از مدرسه، از کودکان کلاس اول، فردا روز معلم است. روز تو و همکاران زندانی و دربند تو، فردا در سرتاسر میهن، مدارس با دانش آموزان به استقبال روز معلم میروند. این ارتش عظیم آگاهی فریاد بر می آورند برای معلمین خود که چون شمع میسوزند وآگاهی و روشنائی را بر جانشان می نهند. بهاره، فردا کودکان تو، تو را به یاد می آورند و از تو می گویند …
    این نوشته را تقدیم می کنم به «گت دا» (عالیه اقدام دوست) معلم رنج و آگاهی، او امروز در محبس کوراندیشان در آستان شصت سالگی قرار دارد. هیچ نیروئی نمی تواند امید را ازما بگیرد وقتی عالیه ها استعداد نهفته خود را در تقابل با استبداد با زندگیشان و مقاومت، درس وفاداری را به ما می آموزند. ما هم تلاشمان این است شاگردان درست کاری باشیم.
    من پری کوچک غمگینی را
    می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
    و دلش را در یک نی لبک چوبین
    می نوازد، آرام، آرام
    پری کوچک غمگینی
    که شب از یک بوسه می میرد
    و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهدآمد.
    » فروغ فرخزاد»
    فردا روز تو است. دوازده اردیبهشت، روز معلم، بهاره عزیزم، دخترم. کودکان را درس عشق و وفاداری می آموختی، درس دوست داشتن ــ کینه نورزیدن، برایشان از فردائی سخن می گفتی که خواهند ساخت.
    هر کدامشان از تو، تکه ای را با خود به خانه می بردند. خنده هایت را، نگرانیت را، دوست داشتنت را، ملاحت نگاه تو را وقتی که پرسش از تو داشتند.
    بهاره، عزیزترینم، مانند تو من دو دختر دارم. هر دو در کودکی طعم زندان را چشیده اند.
    امروز تو را بر چشمانم می نشانم. سالیان سال است که عموی بسیاری گشته ام. درد به سینه می ریزم. چرا که سینه پدرانشان را با سرب پر نموده اند.
    ما سپری خواهیم کرد این دوران سربی را، روزی به در خانه ما هم همای صلح، آزادی و سعادت آشیان خواهد گزید. تا آن روز عزیزترینم، دردهای بیشماری در ما لانه خواهد کرد.
    می دانم، درد تو را کوه پاسخ نخواهد داد. اما مانند کوه استوار باش و سربلند، تو امروز دختر میهن گشتی. در فرهنگ آنانی که فکر تسخیر تو را در سر داشتند، چه پنداشتند؟ حیاتشان این گونه است. آنان سی سال به همه ما تجاوز کرده کرده اند. در جمهوری اسلامی تجاوز فقط فیزیکی و جنسی نیست. آنان به تمام اعتقادات ما و باورهای ما تجاوزکرده و می کنند.
    تمام تلاششان این است که از مغز معیوب خود باورهایشان را به ما بقبولانند. آری آنان روزمره به این مردم نجیب تجاوز می کنند. با همه امیال و آرزوهای این مردم آنان بازی می کنند. مردم و ایمان مردم را به سخره گرفته اند و ائینی بر بستر دروغ و تزویر و ریا بنا نهاده اند.
    تو و امثال تو را از خیابان می ربایند. راستی خیابان!
    چرا ما برای اعتراض به خیابان می آئیم؟ عزیز من، ما جائی نداریم تا اعتراضمان را عنوان کنیم. همه درب ها را به رویمان بسته اند. جز در خیابان، به کجا برویم حرف های خود را بزنیم؟ صدای ما جز در خیابان در کجا شنیده می شود؟ آری ما به خیابان می آئیم، با هم آشنا می شویم، با هم هم صدا میشویم، دست به دست هم می دهیم، هم زنجیر هم می شویم. دوست، یاور و رفیق می گردیم آنوقت آنان به ما یورش می آورند. می ربایند، دستبند، چشم بند، سلول، تنهائی، توهین، شکنجه و تجاوز. این پاسخ ، عاقبت پرسش ما است. تو آمدی در خیابان که بگوئی به شاگردانت دروغ را آموزش نخواهی داد. فریب شان نخواهی داد، به آنان خواهی گفت ایرانی دیگر در راه است. صدای دیگری هم برای شنیدن است. آن صدا را تو از درون زیبایت بر آوردی و امروز آن صدا در ما تولد یافته است. برای ماندگاری آن صدا، صداهای بسیاری از همرزمانت به خاموشی گرائید. در گلوگاه دختران و پسران جوانی که با هم عاشق بودند تا بهم عاشق شوند و اینک با درد و حرمان مان در میدان آنان هستیم. برای هر یک از ما دستوری جداگانه دارند. ما تن به اهداف آنان نخواهیم داد. امروز افشا و آگاهی از هر گوشه از جنایات این رژیم بستری از همپیوندی و اتحاد شده است. ما باید از هر راهی چهره این نظام خود باخته را افشا کنیم. آگاهی امروز به نیروی در تغییر تبدیل شده است. خانه به خانه، کوچه به کوچه، سلاح ما امروز افشا و آگاهی است. سخن بگو بهاره، دانستن از تو از رنج هموار شده بر تو ما را بهم پیوند می دهد. ما به زبان مشترک نیازمندیم، باید از هم بدانیم. بدون اتحاد با هم نخواهیم توانست به مصاف آنان برویم. ما برای به زانو در آوردن آنان، نیازمند نزدیک شدن به هم و دور شدن از آنان هستیم. امروز آنها به گله ای شبیه شده اند که فقط خودشان می فهمند چه می گویند و چه می کنند. کاملا با ما بیگانه گشته اند. امروز در سرتاسر میهن وجدان آگاه و بیداری از این رژیم حمایت نمی کند. هجرتی ناخواسته به تو تحمیل شده است. فرقی نمی کند تو در کجای این بلاد شب را روز می کنی، هر کجا هستی آنجا یک ایران کوچک است.
    مردم ما در سرتاسر دنیا صدایشان شنیده می شود و قلبی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن در سینه دارند. زندگی در میان مردم، گفتگو با آنان، از تو و رنج تو دانستن، مرهمی بر زخمهایت است. بگو بهاره، ازخودت، از مدرسه، از کودکان کلاس اول، فردا روز معلم است. روز تو و همکاران زندانی و دربند تو فردا در سرتاسر میهن مدارس با دانش آموزان به استقبال روز معلم می روند. این ارتش عظیم آگاهی فریاد بر می آورند برای معلمین خود که چون شمع می سوزند وآگاهی و روشنائی را بر جانشان می نهند. بهاره، فردا کودکان تو، تو را به یاد می آورند و از تو می گویند. آنها هیچ وقت فراموشت نخواهند کرد. از تو و مهربانی هایت، آنها قصه ها می سازند و در درون خود با تو دنیایشان را تصویر می کنند.
    گل رنج میهن، بهاره، روز معلم را به تو تبریک می گویم.

    *» گت دا» به لهجه شمالی خواهر بزرگ را می گویند.
    .
    http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=28965

    Posted by برای معلم کودکان(بهاره مقامی) نوشته : ک. معمار | 03/05/2010, 09:07
  16. شناسائی (حسین طائب) سردسته متجاوزان – (بهاره مقامی)
    .
    در بلندای اندیشه و در اندیشه ای بلند بود که حافظ گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند… جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد. حال پس از گذشت صدها سال از این اوج به چونان حضیضی رسیده ایم که رئیس دولتمان – که باید دولتمرد باشد – مخالفین را بزغاله می خواند و گویندگان اسرار را نه تنها بر سر دار سربلند نمی کند، که در کنج سردابه ها و دخمه های ننگین حرص و هوس به داغی می آلاید که دیگر سری برای بلند کردن باقی نمی ماند. سر می ماند، اما جان گویی که از درون جسم رخت بر بسته است. حالا برای سر بلند کردن عبور از دیوار های سترگ فرهنگی پوسیده و متعصب لازم است. از همه سوی پیام های هم وطنانم را می شنوم که می گویند بهاره سر بلند کن، آری، از بیرون گود گفتنش آسان است… همین پیام های روح بخش بود اما که مرا به زندگی باز گرداند، زندگی قبلیم نه، یک زندگی جدید، با یک هدف جدید و برای فردایی جدید. نه تکرار وهم آلود قرن ها تبعیض و استبداد و سرکوب. جان اما دیگر برایم آنقدرها عزیز نیست، می دانم آنقدر فریادم تکثیر شده است که خاموشی نمی پذیرد. در ماه هایی که گذشت بارها آرزوی مرگ کردم، جانم را هم اگر بگیرند به آرزویم رسانده اند، پس می گویم، می گویم چرا که من دیگر شکست ناپذیرم، تبدیل به صدایی شده ام که از هزاران حنجره فریاد می شود، هم میهنم، پروازم را به خاطر بسپار. از حسین می نویسم.
    دقت کرده اید که در فیلم ها و سریال های جمهوری اسلامی نام شخصیت جنایتکار و قاچاقچی فیلم همیشه کامبیز است، یا کورش یا جمشید؟‌ و در مقابل شخصیت مثبت و نجات دهنده همیشه حسین است یا علی یا محمد، ترجیحاً ملقب به حاجی و سید؟ در سرگذشت من اما نقش ها جابجا شده بود، حسین قصه غصه من، مرا به گور عشق و امید هدایت کرد. گویی دری از درهای جهنم باز شده بود و موجودی که انگار تجسم هر آنچه زشت و کریه است و منفور پا به جهان گذاشته بود. کوهی از نفرت و توحش که در لباس مردی روحانی به نماز ایستاده بود و دقایقی پس از پایان نماز در بستر خونین دختری هراسان به تجاوز نشسته… نامش را نمی دانستم، عکسش را که در اینترنت دیدم او را شناختم، کابوس شبان و روزهایم را، صورت پوشیده از ریشش را و نفرین ابدی چشم های هرزه اش را، عبای متعفن و خیس از عرق تابستانش را، (حسین طائب) را.
    گفت دانشجوی کجایی؟‌ گفتم دانشجوی دانشگاه تربیت معلم بوده ام، حالا هم درسم تمام شده و کار می کنم، معلمم. گفت به دستور کی به خیابان آمدی؟‌ لیدرت کی بوده؟‌ گفتم هیچ کس، لیدر نداشتم. پاسخ دست سنگینش بود که پشت سرم فرود آمد، صورتم خورد به میز مقابل و صدای دندانهایم را شنیدم که ریخت توی دهنم. خودش ماها را انتخاب کرده بود، من و هشت دختر دیگر را، از میان گروه ۳۰-۴۰ نفری بازداشت شدگان. نمی دانم بر چه اساسی انتخاب می کرد، هیچ کدام از ما فعال سیاسی نبودیم. ما را جدا کرد و برد به یک بند. گویا در زندان خیابان سئول در قرارگاه ثارالله بودیم، این را از روی شرح حال های دیگرانی که آنجا بوده اند می گویم، چون همه ما را وقتی گرفتند چشم بند زدند و با ماشین های سیاه رنگی بردند. همین را می دانم که در زیر زمین بودیم. بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا به حال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ ‌قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم…
    یادآوری این صحنه ها هنوز هم برای من سهمگین است، هنوز هم نگاه آخر او را به خاطر دارم، هنوز هم صدایش در گوشم می پیچد، با این حال در نهایت نا امیدی می نویسم مهسا جان، اگر هستی و این را می خوانی از خودت پیغامی بده. بگو که هستی، بگو که زنده ای.
    حسین پس از اینکه بازجویی!! را تمام کرد مرا به دست دو زندانبان بی صبری که دم در مراقب بودند سپرد تا آنها هم به من تفهیم اتهام کنند و محاکمه و حکم، همه را یک جا برگزار کرده باشند. چه بودم برایشان؟‌ غنیمت جنگی؟! اما کدام جنگ؟‌ واجب القتل؟‌! اما به کدامین جرم؟‌ مفسد فی الارض؟! برای معلمی؟‌ خس و خاشاک؟!‌ آری، من خسی بودم در چشم تنگ نظر و متعصب و ذهن متوحش و هرزه آنان…
    **********
    دست در دست هم دهیم به مهر
    میهن خویش را کنیم آباد
    یار و غمخوار یکدگر باشیم
    تا بمانیم خرم و آزاد
    شعری ساده و کودکانه، که شاید باید بیشتر بخوانیمش.
    یک سال پیش در چنین روزی وارد کلاس درس که شدم بوی گل به استقبالم آمد. نوگلان کوچکم را دیدم که هر یک شاخه گلی در دست داشتند و لبخندی به لب. در یک لحظه عالمی را سِیر کردم، آینده این ۳۲ غنچه زیبا را دیدم که هر کدام برای خودشان دختر خانمی شده اند و شاهدی یا مادری یا مدیری. در همه وجودم لبخند شکفت و شادی غنچه کرد. این دومین سالی بود که روز معلم را به عنوان یک معلم تجربه می کردم، و امسال سومین سال است…امسال اما کلاسم خالیست، از لبخند و غنچه و شکوفه خبری نیست. از خوابی شیرین برخاسته ام انگار، گلستان ایرانم را می بینم که از سیاهی، به لجنزاری مانند است، ابرهای تباهی را می بینم که جلوی نور مهرآمیز خورشید ایرانم را گرفته اند و به شهود و ادراک و آزادی اجازه عرض اندام نمی دهند … آری این دیار سخت به آموزگاران نیازمند است، چرا که در نور معرفت است که لجنزار رنگ می بازد و بهار شکوفه می کند.
    بهاره مقامی – ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
    .
    http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=29023

    Posted by شناسائی (حسین طائب) سردسته متجاوزان – (بهاره مقامی) | 03/05/2010, 09:10
  17. (مهدیه محمدی) همسر (احمد زیدآبادی) روزنامه نگار زندانی : وضعیت در زندان گوهردشت کرج وحشتناک است
    .
    (مهدیه محمدی) همسر (احمد زیدآبادی) که در اولین روزهای پس از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شده است به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت نگران همسرش است که هم اکنون در زندان رجایی شهر کرج در شرایطی بسیار سخت و در بازداشتگاهی که فاقد هرگونه طبقه بندی زندانیان است در میان مجرمان عادی و بعضا خطرناک نگهداری می شود. او می گوید با وجود سپردن سندهایی به مبلغ ۵۰۰ میلیون برای آزادی همسرش در حال حاضر هم خود آقای زیدآبادی و هم این مبلغ وثیقه در بازداشت هستند.
    او در گفتگویی با کمپین بین المللی حقوق بشر در خصوص آخرین وضعیت پرونده ، شرایط زندان رجایی شهر کرج را تشریح کرده و گفت برای هر بار ملاقات کابینی ، به مدت ۱۵ دقیقه با سه فرزند خود مجبور است ساعت های زیادی وقت بگذارد: “آقای زیدآبادی در زندان رجایی شهر کرج دوران تبعید را می گذراند. او با زندانیان عادی که جرایم سنگین دارند مثل قاتلین و یا قاچاقچیان در یک جا نگهداری می شود و هیچ کدام از زندانیان سیاسی نزدیک او نیستند. حکم ایشان که تایید هم شده است شش سال حبس و پنج سال تبعید و محرومیت مادام العمر است. ملاقات ها بسیار سخت هستند. عملا یک هفته در میان می توانم به ملاقات بروم و هر بار رفت و برگشت حدود پنج ساعت طول می کشد چرا که تا کرج چهل کیلومتر مسافت است و آنجا هم برای یک ربع ملاقات کابینی مدت زیادی معطل می شویم. بچه ها هم هر سه ماه یا چهارماه یک بار می توانند به دیدن پدرشان بروند و عملا خیلی هم که بتوانم همان هفته ای که ملاقات خودم هست بروم “.
    مهدیه محمدی به شرایط نامناسب احمد زیدآبادی در یک سال گذشته در بازجویی ها و دوران بازداشت اشاره کرد و گفت: “موارد نقض قانون در برخورد با پرونده ایشان بسیار زیاد است. از همان روز اول ساعت ۱۰ شب که ایشان را از در خانه ربودند (این اصطلاحی است که من همیشه استفاده می کنم) تا ۱۴۱ روز انفرادی و ضرب و شتمی که در زندان شدند و نیز بازجویی های غیرقانونی که ایشان گذراندند در موارد متعدد حقوق او نادیده انگاشته شده است. در بازجویی های دشوار ورقه ای جلوی او گذاشتند و گفتند که اتهامات خودت را بنویس، در صورتی که باید اول به ایشان تفهیم اتهام می شد که چرا ایشان بازداشت شده اند و بعد ثابت می شد که آیا درست هست یا خیر اما با خشونت تمام و کتک کاری ورقه ای را جلوی ایشان گذاشته و گفته اند اتهامات اخلاقی ، اقتصادی و … خودت را بنویس و قصد داشته اند که همه این اتهامات را به زور به ایشان بقبولانند اما او قبول نکرده و گفته است که من یک روزنامه نگار هستم و کارم هم مشخص بوده و در نهایت با خشونت ورقه را از زیر دست او کشیده اند و یک تیر هم در داخل سلول شلیک کرده اند که آقای زیدآبادی می گفت احساس می کردم صورتم سرد شده است. مدت ۱۴۱ روز ایشان را در انفرادی نگه داشتند و بعد به بند ۳۵۰ منتقل شده بود که در طی یک مدت بسیار کوتاه سایر فعالان سیاسی نیز با ایشان بوده اند و اصل تفکیک جرایم به مدت کوتاهی رعایت شده بود اما ایشان را از تاریخ ۱۲ بهمن ماه به زندان رجایی شهر منتقل کردند که هم اکنون هم در همین زندان نگهداری می شوند”.
    همسر این روزنامه نگار در بند با تاکید بر عدم رعایت عدالت و قانون در مورد پرونده آقای زیدآبادی گفت: در دادنامه ای که بر اساس آن برای آقای زیدآبادی چنین حکم سنگینی تعیین شده است به رعایت قانون از طرف آقای زیدآبادی چندین بار اشاره شده و گفته اند که او با رعایت قانون قصد داشته سر قانون کلاه بگذارد:”نوع برخوردی که با آقای زیدآبادی شد نشان می دهد که اگر در ایران پشتت به جایی گرم باشد می توانی قانون را کاملا لگدمال کنی درست مثل آقای (مرتضوی) که این همه موارد غیرقانونی حتی قتل را انجام داده است اما کاملا راحت و آزاد است! نکته جالب اینجاست که اگر شما دادنامه ای که برای آقای زیدآبادی صادره شده است را بخوانید در سراسر آن نوشته شده که آقای زیدآبادی رفتارش کاملا قانونی بوده است و با استدلال و استفاده از رفتار قانونی قصد داشته است سر قانون کلاه بگذارد”.
    مهدیه محمدی شرایط نگهداری زندانیان از جمله آقای زیدآبادی در زندان رجایی شهر کرج را بسیار غیربهداشتی و غیراصولی دانست و ادامه داد: “شرایط بهداشتی زندان وضع خوبی ندارد. تا مدت ها آب زندان گل آلود و غیرقابل استفاده بود. البته روحیه خوبی که آقای زیدآبادی دارند طوری است که مسائل را آسیب شناسی هم می کنند و می گویند زندانیان هم رعایت نمی کنند. با آب زندان حمام هم نمی توانستند بروند. ظاهرا سالنی که آقای زیدآبادی در آن نگهداری می شود یک راهرو است که دوطرف آن اتاق هائی که پیش تر سلول انفرادی بوده است قرار دارد و درب این سلول ها را برداشته اند و در هر سلول سه نفر را جا می دهند. غذای زندان خوب نیست و فروشگاهی که در زندان است به اندازه کافی مواد غذایی ندارد. در مورد بهداری زندان هم نگرانی های جدی در مورد بیماری هائی مثل ایدز وجود دارد و من به ایشان توصیه می کنم که تا جایی که امکان دارد به بهداری مراجعه نکنند چرا که اکثر زندانیان معتاد ایدزی هستند و ترس از این که با مراجعه به بهداری به این بیماری آلوده شوند وجود دارد”.
    احمد زیدآبادی در شرایطی در زندان رجایی شهر دوران محکومیت خود را طی می کند که شاهد اتفاقات و درگیری های متعدد بین زندانیان قتلی و قاچاقچیان و معتادین بوده و به گفته همسرش در یک مورد شاهد قتل یکی از زندانیان به دست هم بندان خود در نزاع جمعی بوده است. مهدیه محمدی با ابراز نگرانی از این که همسر او در زندانی فاقد هر گونه امنیت و اصل طبقه بندی نگهداری می شود به کمپین گفت: “زندانیان عادی خطرناکی در این بند هستند که به طور مثال یک «گل کوچک» که به زندان آورده شده است را دزدیده اند که با میله های آن قمه درست کنند و با کوچکترین مشکلی که با هم پیدا می کنند چاقو کشی هم می کنند. آقای زیدآبادی به دفعات شاهد این صحنه ها بوده است که زندانیان با چاقو همدیگر را مضروب کرده اند و یک بار یک نفر به هنگام چنین درگیری هائی کشته شده است. در این بند اکثر مواقع زندانیان مواد مخدری سر پول با هم درگیر می شوند. این که زندان شرایط وحشتناکی دارد و هیچ گونه اصول و موازین حقوق بشری در آن رعایت نمی شود به یک سو، اما جای آقای زیدآبادی در این زندان نیست. طبق اصل تفکیک جرایم هم که باشد ایشان که روزنامه نگار هستند نباید در چنین شرایطی در زندان نگهداری شوند”.
    به گفته ی مهدیه محمدی همسر آقای زیدآبادی، قاضی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب بارها برای آزادی این روزنامه نگار بهانه های مختلفی آورده و با وجود افزایش مکرر میزان وثیقه او و در حالی که به توصیه وکیل آقای زیدآبادی کلیه موارد قانونی از جمله تودیع وثیقه تعیین شده از سوی خانواده این روزنامه نگار رعایت شده است اما مقامات قضایی همچنان از آزادی زیدآبادی حتی برای مرخصی هم خودداری می کنند.
    مهدیه محمدی اقدام مقامات قضایی را لگدمال کردن قانون خواند و گفت: ” بعد از گذشت یک سال کم کم احساس می کنم از آزادی ایشان ناامید شده ام. ماه آبان یک بار ۲۵۰ میلیون تومان وثیقه تعیین کردند که ما ۱۵۰ میلیون تهیه کردیم و گفتند همین میزان کافی است. هر چه منتظر ماندیم ایشان آزاد نشدند. یک ماه بعد قاضی شعبه ۲۶ که پرونده آقای زیدآبادی زیر دست ایشان است گفتند که ما 3۵۰ میلیون وثیقه خواسته بودیم که شما ۱۵۰ میلیون را تامین کرده اید و ۲۰۰ میلیون دیگر هم اضافه کنید. ما شروع به پیگیری کردیم که ۲۰۰ میلیون دیگر را تهیه کنیم که یک ساعت بعد مجددا تماس گرفتند و گفتند وثیقه ۵۰۰ میلیون تومان است! ظرف یک ساعت وثیقه ایشان از ۳۵۰ میلیون به ۵۰۰ میلیون تومان افزایش پیدا کرد! تلاش زیادی کردیم که مابقی میزان وثیقه را آماده کنیم و مبلغ ۴۸۰ میلیون تومان وثیقه را به دادگاه ارائه کردیم اما به دلیل ۲۰ میلیون باقی مانده بهانه آوردند. در صورتی که اگر بخواهند کسی را آزاد کنند با مبالغ کمتر از این هم کنار می آیند اما قاضی شعبه ۲۶ فقط به این دلیل که من در آن مدت در مصاحبه هایم در مورد شرایط آقای زیدآبادی اطلاع رسانی می کردم گفتند که باقی مانده وثیقه را هم باید تهیه کنیم. ما به خاطر ۲۰ میلیون تومان باز یک سند دیگر به دادگاه ارائه دادیم. من راضی به این کار نبودم چون می دانستم دارند بهانه می گیرند اما وکیل ایشان توصیه کردند که ما اقدامات قانونی لازم را انجام بدهیم. در نهایت هم مبلغ ۵۰۰ میلیون وثیقه را به دادگاه ارائه کردیم اما ایشان را آزاد نکردند و این اقدام به نظر من چیزی نیست جز لگدمال کردن قانون. وثیقه، هم اکنون هم در اختیار دادگاه است و شاید اگر برویم بگویند که وثیقه را بردارید اما در این شرایط که خود آقای زیدآبادی زندانی است و من سه بچه دارم که باید مخارج زندگی را بچرخانم فقط یک میلیون تومان هزینه بابت کارشناسی سند پرداخت کرده ایم. نگرانیم از آن روست که اگر وثیقه را برداریم و بخواهند بار دیگر برای مرخصی وثیقه تعیین کنند ، مجددا باید همین هزینه را بپردازیم. برای همین وثیقه را خارج نکرده ایم و صاحبان سندها هم می گویند بگذاریم سندها بمانند و کنار آمده اند”.

    زمینه خبر:

    روز دوازدهم دی ماه سال گذشته، قاضی (پیرعباسی) احمد زیدآبادی روزنامه نگار را به تحمل ۶سال زندان، پنج سال تبعید در گناباد و محرومیت مادام العمر از فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی محکوم کرد. اتهام او تلاش برای انجام کودتای مخملی عنوان شد و مهمترین دلیل این اتهامات نگارش نامه سرگشاده خطاب به رهبرجمهوری اسلامی و انتقاد از وی بود. پس از مدتی از بازداشت آقای زیدآبادی، دادگاه تجدیدنظر مفاد حکم دادگاه بدوی را به طور کامل تایید کرد و دفاعیات زیدآبادی و وکلای او را نپذیرفت. زیدآبادی ۱۷ روز در یک سلول انفرادی به ابعاد یک در یک و نیم متر، در حال اعتصاب غذا بود و ۱۸ روز دیگر هم بدون اعتصاب غذا در همان اتاق بدون هیچ تماس و ارتباطی نگه داشته شد. او یک بار به علت فشارهای بیش از حد در طی این ۳۵ روز قصد خودکشی داشت. میزان وثیقه در نظر گرفته شده برای آزادی موقت آقای زید‌آبادی نیز از ۲۵۰ میلیون تومان به ۵۰۰ میلیون تومان افزایش یافته است با این حال دادستان تهران مانع از آزادی این روزنامه‌نگار منتقد حاکمیت شده بود. احمد زیدآبادی از ۲۴ خردادماه سال گذشته در مقابل منزل خود بازداشت شد و تا کنون امکان استفاده از مرخصی نیز نیافته است.
    .
    http://persian.iranhumanrights.org/1389/02/ahmad_zeidabadi

    Posted by (مهدیه محمدی) همسر (احمد زیدآبادی) روزنامه نگار زندانی : وضعیت در زندان گوهردشت کرج وحشتناک است | 05/05/2010, 14:36
  18. سلام مجدد.

    آیا با این خبری موافقی ؟ که آژانس ايران خبر داده است : مردم براي مبارزه وشعارنويسي صند ليهاي اتو بوسهاي شركت واحد را مورد هدف قرار داده اند . موج شعار نويسي به قدري گسترده است كه حراست و عوامل كنترل خطوط به اين فكر افتاده اند كه با هزينه شركت واحد اسپري رنگ بخرند تا شعار ها را پاك كنند, از جمله اين شعار ها :خامنه اي قاتله ولايتش باطله و مرگ بر خامنه اي است , نكته مهم در اين دور از شعار نويسي هدف قرار دادن خامنه اي و ابراز تنفر از او توسط مردم است .
    آیا این موضوع در اینترنت گستره وسیعتری خواهد داشت؟
    راستی من از خبرنامه خودم ……………. برای معرفی وبلاگ شما استفاده می کنم. آیا اشکال دارد

    Posted by aman | 07/05/2010, 21:32
    • سلام|راستش رفیق نمی دونم منظورت از اینکه با این خبر موافقم یا نه چیه؟ در کل مبارزه یِ بی خشونت در هر قالبش خوبه.معمولاً توی اینترنت شعارنویسی روی اسکناس بیشتر دیده می شه.
      در مورد خبرنامه،ممنون از همراهی.اما همونطور که یه بار برات فرستادم،اکثر سرویس های وب ایرانی با حکومت همکاری می کنن و نمیشه بهشون اعتماد کرد.به همین دلیل من از وبگذر استفاده نمیکنم.
      چون سریع تر آدرس رو پیدا و فیلتر می کنن.
      در رد باز گذاشتن نظرات؛ حتماً.گاهی بعضی تنظیمات از دستم در میره.
      ممنون از توجه ت.

      Posted by Wein | 08/05/2010, 00:36
  19. فیلم بازجوئی از خانم (فهیمه دری نوگورانی) همسر سعید امامی

    دانلود فیلم بازجوئی از خانم (فهیمه دری نوگورانی) همسر سعید امامی با فرمت RealPlayer وحجم 21 مگابایت ، به همراه عکس هائی از بازجویان و ماموران وزارت اطلاعات: “احمد شیخها” معروف به “احمد نیاکان” مشهور به “تفتازانی” – “علی اکبر باوند” معروف به “مجتبی بابایی” مشهور به “امیری” – “جواد عباسی کنگوری” معروف به “آزاده” مشهور به “آملی” – مصطفی موسوی ( کاظمی ) از معاونان و کارمندان ارشد وزارت اطلاعات – سعید امامی ( اسلامی ) معاون امنیتی و قائم مقام و مشاور ویژه وزارت اطلاعات و توضیح درباره عکس ها

    http://democtatori.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html

    Posted by فیلم بازجوئی از خانم (فهیمه دری نوگورانی) همسر سعید امامی | 08/05/2010, 09:17
  20. سخنان جانسوز خانم ( بهاره مقامی ) از شکنجه و تجاوز در زندان
    ( قابل توجه هواداران حضرت ایة الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان !!!)
    .
    بخش یک

    Posted by سخنان جانسوز خانم ( بهاره مقامی ) از شکنجه و تجاوز در زندان | 13/06/2010, 07:30
  21. بخش دو

    Posted by سخنان جانسوز خانم ( بهاره مقامی ) از شکنجه و تجاوز در زندان | 13/06/2010, 07:32
  22. ترفند نوین ارتش سایبری برای مسدود کردن پروفایل فعالین فیسبوک
    .
    در دنیای امروز شبکه های اجتماعی نقش مؤثر و عمده‌ای را در امر ارتباطات اجتماعی بر عهده دارند. شبکه‌های مختلف و با توانایی‌ها و کارایی‌های متنوعی همچون: اورکات، توییتر، فرندفید، مای اسپیس و فیس بوک.
    در ایران اما نقش این شبکه‌های مجازی به دلیل محدودیت هایی که در امر ارتباطات و آزادی مطبوعات و رادیو تلویزیون وجود دارد، بسیار پر رنگ تر و مفیدتر است. به طوری که شاهد بودیم در ماه های پیش از انتخابات ۸۸ و حوادث یک سال پس از آن، سایت فیس بوک توانست جایگاه رفیعی را در بین همه شبکه های اجتماعی در انتقال اخبار، ویدئوها و عکس ها تصاحب کند و عملاً تبدیل شود به مهمترین شبکۀ اجتماعی و پل ارتباطی میان معترضان به نتایج انتخابات.
    تیم سایبری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که پیش از این شرح وظایف دیگری داشت، مسئولیت شناسایی فعالین فیس بوک را برعهده گرفت و همین امر باعث شد نیروی بیشتری را جذب کند. وظیفۀ این نیروها ایجاد پروفایل های جدید و با عناوین و شعارهای سبز بود که بتوانند به راحتی میان معترضان نفوذ کنند.
    شرح وظایف این عده به شرح زیر است:

    ۱) ساختن پروفایل تازه و (اد) کردن فعالین عرصۀ فیس بوک علی الخصوص چهره های شناخته شده و برخی افرادی که مواضع تندتری دارند.

    ۲) شناسایی در درازمدت و گاهی اوقات دادن پیشنهاد دوستی و ارتباط های زیرزمینی برای فعالیت های سیاسی تحت عنوان اینکه: باید خود ما دست به کار شویم و به رهبران جنبش نباید دلخوش بود که به منظور شناسایی فرد مورد نظر صورت می گیرد و ایراد این کار این است که معترضین ممکن است در مدت کوتاهی هویت اصلی خود را فاش کنند و قربانی شوند.

    ۳) چت کردن های اتفاقی و رندوم و پرسیدن سؤال های ساده ای همچون: تو کجایی؟ چند سالته؟ دانشجویی؟ در این گونه موارد این افراد اصرار دارند وانمود کنند که هدفشان از پرسیدن این سؤالات صرفاً کنجکاویست و حتی ممکن است در صورت طفره رفتن شما به راحتی از ادامۀ چت منصرف شوند.

    ۴) کامنت دادن به مطالب افراد یا گروه ها به قصد ایجاد تشنج و یأس از ادامۀ مبارزه
    در این گونه موارد با نوشتن کامنت هایی اغلب افراطی و گاهی اوقات ضد دین سعی می کنند اختلاف افکنی کنند. گاه فردی یا جریانی را زیر سؤال می برند، گاه حرف های غیر واقعی و غیر مستندی را از گذشتۀ افراد شاخص بازگو می کنند، گاه یک نویسنده ، یک کارتونیست و یا یک فعال سیاسی را بی مهابا به سازمان های جاسوسی مرتبط و او را متهم به مزدوری می کنند. هدف از همۀ این کارها ایجاد التهاب و جنگ روانی بین معترضان است.

    ۵) انتشار نوت‌ها و متن‌های خبری
    نکتۀ جالب در این بخش این است که اخبار یا مطالب به اصطلاح آگاهی دهنده را طوری مطرح می کنند که خواننده را دچار شک می کند، یعنی ضمن اینکه عده ای این متن ها را باور می کنند، عده ای نیز به آنها شک می برند و این باعث می شود در برخی موارد حتی اگر خبر راست و حقیقی هم باشد نسبت به صحت خبر تردید کنند. آنها در این شیوه، هم خبرهای راست و هم خبرهای دروغ را منتشر می کنند تا خوانندگان نگاهی تردیدآمیز نسبت به کل اخبار فیس بوک پیدا کنند. این همان بلائی است که بر سر سایت بالاترین نیز آمده است.

    ۶) انتشار عکس ها و ویدئوهای خلاف واقع و دروغین
    بهترین مثال این مورد در بخش عکس، همان عکس قمه زنی دخترعرب در روز عاشورا بود که به طور گسترده در فیس‌بوک منتشر و عنوان شد که این دختر توسط عوامل بسیج و نیروی انتظامی مجروح شده و یا در مورد ویدئو می توان به ویدئویی اشاره کرد که در روز کارگر و تحت عنوان اعتصاب تاکسیرانان و عدم سوار کردن مسافرمنتشر شده بود که با دیدن خود فیلم متوجه می شدیم که رانندگان با صدای بلند طلب مسافر می کنند.

    اما روش جدیدی به ذهن تیم سایبری سپاه که در محل سفارت آمریکا در تهران مستقر هستند رسیده، ارسال گزارش تخلف از فعالین(ریپورت کردن) به فیس بوک می باشد. در این روش ضمن شناسایی فعالین عرصۀ فیس بوک، پروفایل شخصی آنان را تحت عناوینی چون انتشار عکس های مستهجن و پورنوگرافی گزارش می دهند. متأسفانه فیس بوک هم بدون کوچکترین بررسی، آن پروفایل ها را مسدود (disable) می‌کند.
    این اتفاقیست که حدوداً ده روز پیش برای خود من پیش آمده و پروفایل خودم را بنا به گزارشات دروغ از دست داده ام. البته جای شکر دارد که این دوستان نمی توانند به اطلاعات پروفایل دسترسی پیدا کنند و فقط با گزارش تخلف می توانند آنها را توسط خود فیس بوک مسدود و غیرفعال کنند.
    با توجه به اینکه فیس بوک اهمیت ویژه ای برای جنبش اعتراضی مردم ایران دارد و مهمترین ابزار ارتباطی مردم است، تکرار این گونه اقدامات تا حدی فاجعه بار است زیرا هر روز شاهد این خواهیم بود که تعدادی از دوستانمان حذف شوند. جالب تر اینکه پس از شروع این گزارشات تخلف و مسدود شدن پروفایل ها، یک نوت که در بخش 5 اشاره کردم از طرف خود آنها منتشر شده که حاوی نکات امنیتی برای کاربران فیس بوک است. آنها در این نوت توصیه می کنند اگر دوستانتان مدتی نبودند و با همان اسم و مشخصات با پروفایل جدیدی شما را (add) کردند بدانید آنها هکر هستند و قصد دارند اطلاعات شما را بربایند!
    در این متن حتی توصیه می شود که این کاربر جدید را بدون معطلی (block) کنید.
    دوستان عزیز، متأسفانه حرکتی را آغاز کرده‌اند که به زودی به قطع رابطۀ همۀ ما با هم منجر خواهد شد و متأسفانه با روند موجود به تدریج و به علت گزارشات تخلف، یکی یکی مسدود خواهیم شد. راه های متعددی برای جلوگیری از این امر به ذهن می رسد از جمله نوشتن نامه دسته جمعی خطاب به مسئولان فیس بوک، ولی شاید بهترین و مؤثرترین راه ، ملاقات حضوری فعالان جنبش با مقامات و مدیران فیس بوک باشد.
    این دیدار و توضیح و شرح واقعه شاید کمک مهمی به آگاه شدن فیس بوک از عاقبت مسدود کردن های پیاپی کاربرانش در ایران بکند.
    .
    http://www.khodnevis.org/persian/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7/7036-اقدام-جديد-تيم-سايبري-سپاه؛-مسدود-کردن-پروفايل-فعالين-فيس-بوک.html

    Posted by ترفند نوین ارتش سایبری برای مسدود کردن پروفایل فعالین فیسبوک | 13/06/2010, 07:39
  23. بر( فرشته قاضی ) چه گذشت؟
    .
    صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد. در بسته می شود. چشم بندم را بر می دارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من می خواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز.
    اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را در بیاور و اشاره به لباس زیرم می کند. مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود. در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمامتر که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که می خواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند.
    هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده.
    در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و…
    رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی می کردی؟
    از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم اما به آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض می کنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!
    و مرا به سلول باز می گردانند.
    چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سال ها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟
    هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح می دهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و… اما فایده ای ندارد. بازجوئی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است و با لحنی مشمئز کننده.
    یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم می دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود.
    با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟…..
    پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضاء شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… می کردی؟ و….
    ناخود آگاه یاد فیلم بازجوئی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای آمریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و…
    رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سال ها پیش می آید به همین سال های نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.
    اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود و دیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنائیم با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتیم می پرسد. توضیح می دهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو می خواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!
    و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من می خواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
    حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام می خورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.
    تمام لباس و تنم خونی است اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجوئی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟
    با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من می خواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
    قلبم به شدت می زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سال هاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و….
    دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.
    اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضائی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود – مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و….
    باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم. خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من می دادند. باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند جوسازی کنم و…. باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو می خواهد. باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و….
    و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من…..و… و….
    و در غیر این صورت مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد.
    بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.
    یا تهدید می کرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و….
    در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متأسفانه فوت شده و 3 روزست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و…
    دیگر نمی شنوم. دست به اعتصاب غذا می زنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.
    دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و…
    زن زندانبان می گوید هر چه می خواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و…
    به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای می خواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.
    فکر می کردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید: بنویس از پشت…
    می گویم: برگه ای که گرفته ام از هر دو طرف است…
    باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم!
    و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و….
    و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و…
    و می خواهد که بنویسم…و….
    نمی دانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجوئی می برند و بازپرس پرونده می خواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هائی است که نمونه هایش را کم ندیده ام. می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و…. می خواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه فاطمه زهرا قسم می خورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند و…. و می رود.
    یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم و باز همان بازجو است و همان حکایت ها.
    پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجوئی است!
    همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.
    مرتضوی از من می خواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم می خورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.
    از رئیس دفترش می خواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟
    اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوز و… دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و… نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس.
    وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!
    مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و…( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).
    تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهائی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او می خواهم جلوی این بیدادگری ها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و…. به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متأثر شده است.
    اما فقط در حد تأثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و….
    و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و….
    .
    http://irangreenrevolution.wordpress.com/2010/05/30/%D8%A8%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D8%9F/#more-4396

    Posted by بر( فرشته قاضی ) چه گذشت؟ | 13/06/2010, 07:42
  24. درود
    من نقد مفصلي بر بيانيه 18 موسوي(منشور اوليه جنبش سبز) زير عنوان :»آيا سرانجام سياست ما از ديانتمان جداست ؟)نوشتم که اميدوارم با خوندن و نظر دادن در موردش به تکميل منشور جنبش کمک کنيم

    http://ario222.wordpress.com/2010/06/19/

    Posted by ario222 | 20/06/2010, 10:23

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

RSS روز آنلاين

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS گویا

توییتر

Follow WeinGreen on Twitter

آخرین اخبار را در ایمیل خود دریافت کنید

سبز نامه

روشی آسان و سریع برای دسترسی به وب سایت‌های فیلتر شده

سبز پروکسی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: